<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شورِشیرین</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com</link>
<description>می خوردن و شاد بودن آيين من است / فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین من است  </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 11 Aug 2011 13:19:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من B هستم</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تيترش را مي خوانم و همانجا حس می کنم چقدر برایم لازم است! به شاگردانم می گویم صفحه 65 را نگاه کنند و می پرسم آدم همیشه شتاب زده ای هستند؟! می گویند نه! می پرسم تا به حال چنین آدمی دیده اند؟ می گویند دیده اند و نظر می دهند که آدم های شتاب زده را دوست ندارند چون همیشه به آن ها استرس می دهند. من هم تایید می کنم. حالا باید با هم تست را مرور کنیم تا ببینیم نتیجه اش چیست و &quot;صفت های رفتاری&quot; را در همان بین بهشان درس دهم. بیشترشان گزینه A هستند که یعنی آرام و خونسرد و من دست آخر می بینم همه اش B هستم. دوباره تیتر را می خوانم: You need to slow down . راست می گوید: &lt;strong&gt;I need to slow down&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 13:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این هم از دوباره نوشتن! </title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>
&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;
 &lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فراموش شده بود، مثل خیلی از کارهای دیگری که دوست داشته ام! نوشتن هم برای مدتی طولانی از فهرست کارهای روزانه ام پاک شده بود یا خط خورده بود. حقیقت این است که اصلن میل نوشتن در من کمرنگ شده و شاید دوباره پشت میز نشستن و خلوت کوتاهی که به دست آمده حس نوشتن را در من زنده کرده است آن هم اندکی...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از آخرین باری که اینجا نوشتم مدتی طولانی میگذرد. مدتی که برای خیلی از تغییرات کافی ست. تغییراتی که در زندگی ام آمده و رفته. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;باری، آنچه امروز هستم این است که بعد از آن همه گشتن و گشتن مدرس زبان انگلیسی شده ام تا  دوباره این دوران دانشجویی سپری شود. حالا از این پس آنچه در وبلاگم نوشته می شود نوشته های معلم زبانی ست که روزی از مردمی که امروز به آنها درس می دهد گریزان بود و حالا هر روز با آنها در تماس است و به تعامل خوبی رسیده است. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 09 Aug 2011 13:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه می دهم...</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز این شهر شلوغ و پلید من را جزوی از خودش کرد تا در خیابان هایش سرگردان شوم و دوباره بروم٬ بیایم. باز هر چه دوری کردم از این معاشرت های اجباری روزانه٬ هر چه رفتم و رفتم و فاصله گرفتم از روزمره های تکراری و ناعادلانه اش و فکر می کردم دیگر راه برگشت را نمی دانم و برنمی گردم٬ مرا به سوی خودش کشید این دوست نداشتنی همیشگی٬ این شهر شلوغ. باز فرم ها را پر می کنم. صد بار روی هر برگی می نویسم اسمم را فامیلی ام را نام پدرم شماره شناسنامه و مذهب و ... و باز هزار تعهد اجباری را امضا می کنم ناگزیر٬ مانند یک ماشین. ۱۴ صفحه را شبیه هم پر می کنم و دوبار ه داخل پوشه می گذارم. دوباره عکس های قبل را سفارش می دهم و دوباره همان ها را پشت نویسی می کنم. دوباره یاد امتحان ها می افتم و مشقت هایی که همین ۴ سال گذشته برای یک مدرک نه چندان موثر کشیدم. باز می دانم همان آش است و همان کاسه. اما راهی نیست. این بار من هم با سرنوشت در تصمیمی که گرفته٬ موافقم. می مانم و همین جا ادامه می دهم. ۲ سال یا بیشتر. نمی دانم! اما مهم ادامه دادن است. هر کجا باشم. باید ادامه دهم و این چیزی ست که مرا خوشحال می کنم. جایی خواندم سرسختی و اراده قوی از نظر خود زنان مانند نقطه ضعف است... گاهی من هم همان حس را دارم و گاهی چون حالا قدردان آن هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم چقدر زندگی موقتی ادامه خواهد داشت... و این که چندبار و چقدر و به چندنفر باید جمله های تکراری گاه آرام و گاه مملو از خشونت را تحویل بدهم بگویم ۵ سال دیگر...٬ ۴ سال دیگر...٬ ۳ سال دیگر...٬ من چه می دانم! ... &quot; اما می دانم روزی تمام خواهد شد و مهم نیست کی و چند سال دیگر. اکنون در زمان حال که از این پس تنها زمان زندگی برایم حواهد بود٬ مهم این است که من ادامه می دهم... هر کجا باشم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Feb 2011 18:44:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانم زندگی ام این قدر آشفته و درهم و برهم است یا این افکار پیچ در پیج من است که همه چیز را درهم و کلاف سردرگم می بیند؟! واقعن تشخیص این مقوله برایم دشوار است و همیشه &quot;ننه غرغرو&quot; مرا شماتت می کند و دایم سرزنش می شوم. چرا این را گفتی؟ چرا آن را نگفتی؟ درست مثل یک معلم خط کش به دست ایستاده بالای سرم و منتظر حرکتی ست تا سر خط کش را روی میز بکوبد و انگشت اشاره اش مقابل صورتم بالا و پایین برود! از طرفی هم این &quot;کودک&quot; ننر و تنوع طلبِ وقت نشناس دایم چنگ به جانم می اندازد و افسارم را به دست می گیرد و بی هیچ اندیشه ی غالبی می راندتم! من هم تنها و درمانده نمی دانم آخر به سمت کدام برگردم و چه کار کنم؟!! پای چوب فلک دایمی فلک شوم و خودم را ناسزا بگویم یا رضایت کودک بی منطق را جلب کنم؟ جالا وقتی اوضاع از همه بدتر می شود که معلم خشک و متعصب، کودک بی چاره سرخوش را گیر می اندازد و دیگر واویلا... &quot;خودم&quot;را هم که هر چه می گردم پیدا نمی کنم. لابد گمشده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به جز خودم، خیلی چیزهای دیگر را هم پیدا نمی کنم. مثل بعضی روزها و اوقات گذشته یا مثلن خیلی از برنامه ها و آرزوهای ننوشته ام. بعضی دوره ها و خیلی از ارتباط ها هم گم شده اند. به تازگی فهمیده ام که راهم هم دایره است و اولش به آخرش مثل خود کره زمین وصل است و این دایره شعاع کوچکی دارد به اندازه خود فراموشی های زود گذر و دوباره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من گم شده ام و هربار هم که ژیدا می شوم باز خیلی زود گم می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Feb 2011 03:03:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Friends or Real Friends</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پست ۱: Friends&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه حرف های راست ته کله ات می مانند و آن هایی را می گویی که شاید هرگز بهشان فکر نکرده بودی و آنی ساخته می شوند و بیرون می پرند. شاید هم بشود گفت من از آن دسته آدم هایی هستم که حرف هایی که همیشه بهشان فکر کرده ام و نظر واقعی ام هستند را کمتر بروز می دهم. چون می دانم آدم ها دوست ندارند بشنودشان. معمولن آن هایی را می گویم که دیگران از شنیدنش راضی ترند و سری به نشانه تایید بالا و پایین می کنند. کم اند آدم های دور و برم که باهاشان رو راست و یک دستم و بیشتر حرف های ته کله ام را می دانند. به همین خاطر وقتی می نشینم به نوشتن، کلمه ها دانه دانه خورده می شوند و خودسانسوری حاصل از &quot;مبادا&quot; ها نمی گذارد بنویسم و آخر یک تیتر می ماند و صفحه خالی. گاهی فکر می کنم رو راست بودن و رک حرف زدن آدم های دور و برت را پراکنده می کند و تنها می مانی. اما انگار اشتباه است. چون آدم هایی هم که هیچ وقت نمی فهمند نظر واقعی ات چیست یا اصلن تو سرت چه می گذرد در دورترین لایه های روابط اجتماعی جا خوش می کنند و سخت است نام دوست به آن ها دادن و باز به نوعی بودنشان چندان حس نمی شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هربار از دوست می نویسم ناخود آگاه یاد سریال &quot;Friends&quot; می افتم که برای بار چندم دیدمش و دو شب پیش باز تمام شد! و می دانم هنوز هم می توانم از نو شروع کنم به تماشا کردنش و مثل همیشه از دیدن آن همه دوستی های رویایی لذت ببرم. به کنایه های هوشمندانه اش بخندم و دیالوگ ها را زودتر حدس بزنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جایی خواندم که دوستان فامیلی هستند که خودت انتخاب می کنی. اما حیف است که حق انتخاب آدم این قدر کم است و گاه برخی دوستان مثل فامیل تحمیل شده می مانند که بودنشان و نبودنشان هر دو دردسر است!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پست ۲: Real Friends &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر وقت با مامان یا بابا حرف می زنم می بینم گاهی فامیل بهترین دوستانت هستند٬ بهترین هایی که شاید به راحتی جای خالی دوستان دیگر را پر می کنند و هر وقت با تو حرف می زنم می بینم گاه یک دوست واقعی می تواند بهترین فامیل باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Feb 2011 20:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پستی که دیر شد...</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم این پست را از کجا باید شروع کنم؟! همیشه شب هایی که خانه شان بودم با خودم می گفتم فردا پستی در موردش توی وبلاگ می گذارم... اما حالا در حالی می نویسم که آخرین شبی است که با او در خانه شان هستم. مادربزرگ های قصه ها را دیده اید؟ چقدر نقلی و خنده رو هستند؟ همیشه عینک و روسری و عصا دارند؟ مامان بزرگ من هم همان شکلی بود. همان قدر نقلی و مهربان و خنده رو با روسری کوچکی که هر روز صبح طبق عادت روی سرش می کشید. تسبیح و عصا و عینک خاص خودش. از همان مادربزرگ ها که سماور خانه شان همیشه می حوشد و چای خوش رنگشان همیشه به راه است. و تا صبحانه خوردن نوه لوس دردانه شان را نبینند خیالشان راحت نمی شود... از همان ها که هر روز با آن که می داند نه صبحانه می خوری و نه تغذیه می بری باز می گوید: صبحانه خوردی؟ سیب بردار... میوه ببر سرکار بخور... و وقتی می شنود چشم... چوزخند می زند کخ می دانم نمی بری... که می دانم نمی خوری... از همان مادربزرگ های قصه ها که کلی قصه های شنیدنی بلد بودند و با آب و تاب هرشب و هر شب هم که می خواستی برایت یکی تعریف می کردند... تمام نگرانی شان نوه و بچه هایشان هستند. از همان ها که تا می نشینی برایت چای می ریزد و هر چه خوراکی دارد از سوراخ سمبه ها بیرون می کشد. دوبار دوبار آجیل مشکل گشا برایت کنار می گذارد... آه......... مامان بزرگ من از همان ها بود و من هم یکی از همان نوه های دردانه اش بودم که ۵ سالی بود اولین نگرانی اش هم بودم و اولین کسی که بهترین دعایش را می گرفت... مامان بزرگ من که به یقین تنها مادربزرگ جا مانده از افسانه های قدیمی بود... حالا... زیر ملحفه ای سفید خاموش خفته و خود به افسانه ای جاودان می پیوندد. درست اتاق رو به رویی. من هم همان اتاق همیشگی خودم هستم... اتاقی مخصوصی که در خانه اش داشتم. نا امید از این که باز صدای تق تق عصایش نیمه شب بیدارمان کند... یا اینکه صدای آوازش را از درز اتاقش بشنوم. دعواهایش را که چرا تا دیروقت بیداری. شب هایی که خوابش نمی رفت... خواب هایی که دیگر به چشمش نمی آمدند و او حوصله اش از این دنیای لعنتی سر رفته بود. خودش خسته شده بود از تکرار زندگی اش... از تکرار... از تکرار... عصر طبق عادت همیشه اش چای می خورد. چای خوردن و دم کردنش را خیلی دوست داشت. ارثی که به من هم داده است و من هم عاشق اش هستم. مامان بزرگم موقع چای خوردن خیلی آرام از دنیا می رود. همین امروز. مامان بزرگم از آن مادربزرگ هایی بود که آرزویش را داشتید. مامان بزرگ زن بی نظیری بود. محال است مانند او دوباره در این دنیا دیده شود. دارم می گویم. او برای همیشه تمام شد و من برای همیشه دلم برایش تنگ می ماند. او فرشته ای بود که ۱ فروردین بدنیا آمد. زود عاشق شد و به سختی با بابابزرگم ازدواج کرد... زندگی سختی را گذراند تا بچه هایش همه تحصیل کنند و عاقبت همه را به غربت سپرد و خودش آرام در عصر یخ بندان یک روز زمستانی مرد. امروز نگران من هم بوده... خودش به پرستارش گفته. و نمی دانم چرا این سنگینی داغ روی قلبم آرام نمی شود. نمی دانم چرا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Jan 2011 01:45:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك امروز مهمان توام فردا چرا؟</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت ۷ صبح بعد از خوابی عمیق درباره فروختن و معامله و عوض کردن خانه پدری بیدار می شوی. سرمای زمستان از آسمان خاکستری هم پیداست. پتو را تا چانه بالا می کشی و می گویی یکم دیگر بخوابی اما واقعن خواب از سرت پریده و بیداری! پشت لب تاپ می نشینی مثل همیشه تو و لب تاپ ات با هم بیدار می شوید همان طور که با هم می خوابید! سی دی لیمویی رنگی را که مدت هاست روی میز بی اهمیت افتاده است و امانت دوستی ست را می گذاری... آهنگ &quot;حالا چرا&quot; را همینطوری انتخاب می کنی و صدای زنانه و گرمی شروع به خواندن می کند*:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سنگدل زودتر می خواستی حالا چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای سوزدارش با آن شعر زیبای شهریار آنقدر به دلت می نشیند که دوباره گوش می کنی. فکر می کنی صدای زنانه چنین شعر سوزداری را صد مرتبه زیبا تر می خواند. او می خواند و تو فکر می کنی چرا زن ها اینجا نمی توانند بخوانند؟! او می خواند و تو دلت می گیرد... او می خواند و تو بیش تر یاد حرف های ناگفته ات می افتی... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دست بر قضا نامه اعتراضی زن خواننده دیگری را هم همان موقع می خوانی. زنی خوش صدا که آهنگش را دوست داشته ای و حالا مورد قضاوت قرار گرفته است و اعتراض می کند به مردان سرزمینش... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و هنوز آهنگ می خواند: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر می کنی چقدر نا گفته در سینه داری و هنوز این گونه زندگی کردن در این دیار برایت عادی نشده است! با آن که تمام تلاششان را کرده اند، تو هنوز این حقارت تحمیلی را نپذیرفته ای!! هنوز چرا های زیادی برایت وجود دارد که در مقابل گفته دوستان که می گویند اگر فلان قدر پول داشته باشی باز هم می خواهی از ایران بروی؟! هنوز مطمئن باشی که می خواهی!! و یاد این می افتی که مدت هاست می خواهی از این دیار بگذاری و بروی که بروی و از دوردست ها هم حتی برایش متن های میهن دوستانه گدازان ننویسی... و به خودت حق می دهی. به خودت بیش تر حق می دهی چون قضا و قدر همچنان تصمیم دارند از صبح خروس خوان حالت را بگیرند و ایمیلی به دستت می رسد باعنوان:&quot;صدای شهلا جاهد لحظاتی قبل از اعدام&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چیز برای زنده به گور شدن در این دیار مهیاست. تو هنوز در دیاری زندگی می کنی که دخترها و زن هایش را زنده به گور می کنند. باور کنی یا نه... مردهای سرزمینت دست های آلوده ای در این امر خطیر دارند. آن ها زنان و دختران و معشوقه هایشان را زنده به گور می کنند... با همین دست ها... مدرن و سنتی هم ندارد... روشنفکر و دگم هم ندارد... این جا سرزمینی ست که زن هایش را زنده به گور می کنند. و تو چشم هایت را اینجا گشوده ای... پس می دانی حقیقت تمام این فجایع را... پس برای تو این ور آب و اون ور آب هم ندارد! تو همه جا قربانی می شوی... دانشگاه وقتی استادی به ات نظر دارد و تو می ترسی چون ردش کرده ای و می ترسی واحد را بیافتی و به کسی هم نمی توانی بگویی... آرزو می کنی ای کاش همان پسر چاق و بی خیال کلاس بودی... وقتی سر کار مدیرت موقعییت را ارتقا می دهد و توقعاتی دارد اگرچه تو به خاطر پشت کارت ارتقا گرفته ای... آرزو می کنی ای کاش پسر پر ادعا و بی هنر بخش آی تی بودی... و وقتی به هر دلیلی (مجبوری/می خواهی) تنها زندگی کنی... از همه پنهان می کنی... چون تو دختری در دیاری که زنانش را زنده به گور می کنند... مدرن و سنتی هم ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و نمی دانم من تا امروز هست وعده فردا چرا؟! عمر ما را مهلت امروز و فردا نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;* از ترانه های زیبای شیدا جاهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Jan 2011 09:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل های خیالی </title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به تو تا بدانی چقدر دوستت دارم... و چقدر از داشتن تو خوشحالم٬ و خوشحالم که امسال هم تولدت را با تو جشن گرفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دریایی و من ماهی تنها&lt;BR&gt;چه دور دور این ساحل ز دریا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم دریایی از شوق رسیدن &lt;BR&gt;شنا در آسمان – آبی پریدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجای جنگل از بوی تو خالی ست &lt;BR&gt;همان جا بوی گل های خیالی ست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میشد تو آتش بودی و من ساق افرا&lt;BR&gt;به شب میسوختم تا صبح رویا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه میشد ماه من - مهتاب باشی&lt;BR&gt;چو رویا در امیدم - خواب باشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خط پنجه ام نقش تو پیدا&lt;BR&gt;به لب هایم تبی بی تاب باشی&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I cannot love you the way most lovers do&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I’m holding you so tight and caressing all of you &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;All I can do is love you with words eternity&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Like wings of a bird&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Flying so high from my words to you&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;*&lt;FONT size=1&gt; از آلبوم &quot;بوی خوش وصل&quot; با صدای مهسا وحدت و مایتی سم مک لین&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Dec 2010 22:26:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی...</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی ست که از ماموزیت کیش برگشته ام. هواپیما که در فرودگاه مهرآباد فرود می آمد حجم آلودگی هوا را از بالا می دیدم. دوباره به تهران بر می گشتم٬ تهران شلوغ٬ تهران کثیف٬ تهران نخواستنی... اما حقیقت این است که خوشحال بودم! نه برای تهران٬ فقط برای ۲ چیز! حمید و حمام خانه ام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به تهران که برگشتیم دوباره حرف از یارانه ها شد و گرانی این چیز و آن چیز و آلودگی و بنزین! خودمانیم٬ چه سود که این داستان تکراری را دایم برای هم تکرار می کنیم و نچ نچ می کنیم و ناسزایی و ... دوباره روز از نو روزی از نو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر زود می گذرد! قبول داری؟! یکسال گذشت. باورم نمی شود. از همه چیزمان یکسال می گذرد. آشنایی مان٬ یلدایمان و تولدمان! امسال یلدا از تو دور بودم. برخلاف پارسال که با هم بودیم و بحث مان شده بود. یادم نیست سر چه موضوعی... از همان بحث های ۱۰ دقیقه ای تکراری بود لابد. که وسط بحث کردن هر دو خنده مان می گرفت و تمام می شد. اما امسال من شب یلدای واقعی را حس کردم!  بلند و طولانی. اصلن نمی گذشت و دلم می خواست بگذرد. با همکاران کوه نور جمع شده بودیم و بساط هندوانه و انار و آجیل به راه بود... فریدون فروغی می خواند و من دلم قدر یک دنیا گرفته بود. به دوستم می گفتم که هومسیک شده ام! و واقعن هم شده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا یک ماه است که به کم و کیف روز تولدت فکر می کنم. به فردا! پارسال خاطرت هست؟! بدون شک هیچ کدام از یاد نمی بریمش...نه؟ نه من نه تو و نه صالح!! فکر می کردم امسال چطور غافلگیرت کنم و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Dec 2010 19:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رول پلاک!!</title>
<link>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ارزان ترین چیز ممکن را در چند سال اخیر خریدم!!!  ۲ تا &lt;STRONG&gt;&quot;رول پلاک&quot;&lt;/STRONG&gt; ۲۵ تومن!!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روم نمی شد ۲۵ تومن بقیه پولم رو بگیرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Dec 2010 19:30:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>cup-of-coffee</dc:creator>
<guid>http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

