تبليغاتX
شورِشیرین
می خوردن و شاد بودن آيين من است / فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین من است

تيترش را مي خوانم و همانجا حس می کنم چقدر برایم لازم است! به شاگردانم می گویم صفحه 65 را نگاه کنند و می پرسم آدم همیشه شتاب زده ای هستند؟! می گویند نه! می پرسم تا به حال چنین آدمی دیده اند؟ می گویند دیده اند و نظر می دهند که آدم های شتاب زده را دوست ندارند چون همیشه به آن ها استرس می دهند. من هم تایید می کنم. حالا باید با هم تست را مرور کنیم تا ببینیم نتیجه اش چیست و "صفت های رفتاری" را در همان بین بهشان درس دهم. بیشترشان گزینه A هستند که یعنی آرام و خونسرد و من دست آخر می بینم همه اش B هستم. دوباره تیتر را می خوانم: You need to slow down . راست می گوید: I need to slow down

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت   توسط شیرین  | 

 

فراموش شده بود، مثل خیلی از کارهای دیگری که دوست داشته ام! نوشتن هم برای مدتی طولانی از فهرست کارهای روزانه ام پاک شده بود یا خط خورده بود. حقیقت این است که اصلن میل نوشتن در من کمرنگ شده و شاید دوباره پشت میز نشستن و خلوت کوتاهی که به دست آمده حس نوشتن را در من زنده کرده است آن هم اندکی...

از آخرین باری که اینجا نوشتم مدتی طولانی میگذرد. مدتی که برای خیلی از تغییرات کافی ست. تغییراتی که در زندگی ام آمده و رفته.

باری، آنچه امروز هستم این است که بعد از آن همه گشتن و گشتن مدرس زبان انگلیسی شده ام تا  دوباره این دوران دانشجویی سپری شود. حالا از این پس آنچه در وبلاگم نوشته می شود نوشته های معلم زبانی ست که روزی از مردمی که امروز به آنها درس می دهد گریزان بود و حالا هر روز با آنها در تماس است و به تعامل خوبی رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت   توسط شیرین  | 

 

باز این شهر شلوغ و پلید من را جزوی از خودش کرد تا در خیابان هایش سرگردان شوم و دوباره بروم٬ بیایم. باز هر چه دوری کردم از این معاشرت های اجباری روزانه٬ هر چه رفتم و رفتم و فاصله گرفتم از روزمره های تکراری و ناعادلانه اش و فکر می کردم دیگر راه برگشت را نمی دانم و برنمی گردم٬ مرا به سوی خودش کشید این دوست نداشتنی همیشگی٬ این شهر شلوغ. باز فرم ها را پر می کنم. صد بار روی هر برگی می نویسم اسمم را فامیلی ام را نام پدرم شماره شناسنامه و مذهب و ... و باز هزار تعهد اجباری را امضا می کنم ناگزیر٬ مانند یک ماشین. ۱۴ صفحه را شبیه هم پر می کنم و دوبار ه داخل پوشه می گذارم. دوباره عکس های قبل را سفارش می دهم و دوباره همان ها را پشت نویسی می کنم. دوباره یاد امتحان ها می افتم و مشقت هایی که همین ۴ سال گذشته برای یک مدرک نه چندان موثر کشیدم. باز می دانم همان آش است و همان کاسه. اما راهی نیست. این بار من هم با سرنوشت در تصمیمی که گرفته٬ موافقم. می مانم و همین جا ادامه می دهم. ۲ سال یا بیشتر. نمی دانم! اما مهم ادامه دادن است. هر کجا باشم. باید ادامه دهم و این چیزی ست که مرا خوشحال می کنم. جایی خواندم سرسختی و اراده قوی از نظر خود زنان مانند نقطه ضعف است... گاهی من هم همان حس را دارم و گاهی چون حالا قدردان آن هستم.

نمی دانم چقدر زندگی موقتی ادامه خواهد داشت... و این که چندبار و چقدر و به چندنفر باید جمله های تکراری گاه آرام و گاه مملو از خشونت را تحویل بدهم بگویم ۵ سال دیگر...٬ ۴ سال دیگر...٬ ۳ سال دیگر...٬ من چه می دانم! ... " اما می دانم روزی تمام خواهد شد و مهم نیست کی و چند سال دیگر. اکنون در زمان حال که از این پس تنها زمان زندگی برایم حواهد بود٬ مهم این است که من ادامه می دهم... هر کجا باشم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

نمی دانم زندگی ام این قدر آشفته و درهم و برهم است یا این افکار پیچ در پیج من است که همه چیز را درهم و کلاف سردرگم می بیند؟! واقعن تشخیص این مقوله برایم دشوار است و همیشه "ننه غرغرو" مرا شماتت می کند و دایم سرزنش می شوم. چرا این را گفتی؟ چرا آن را نگفتی؟ درست مثل یک معلم خط کش به دست ایستاده بالای سرم و منتظر حرکتی ست تا سر خط کش را روی میز بکوبد و انگشت اشاره اش مقابل صورتم بالا و پایین برود! از طرفی هم این "کودک" ننر و تنوع طلبِ وقت نشناس دایم چنگ به جانم می اندازد و افسارم را به دست می گیرد و بی هیچ اندیشه ی غالبی می راندتم! من هم تنها و درمانده نمی دانم آخر به سمت کدام برگردم و چه کار کنم؟!! پای چوب فلک دایمی فلک شوم و خودم را ناسزا بگویم یا رضایت کودک بی منطق را جلب کنم؟ جالا وقتی اوضاع از همه بدتر می شود که معلم خشک و متعصب، کودک بی چاره سرخوش را گیر می اندازد و دیگر واویلا... "خودم"را هم که هر چه می گردم پیدا نمی کنم. لابد گمشده ام.

به جز خودم، خیلی چیزهای دیگر را هم پیدا نمی کنم. مثل بعضی روزها و اوقات گذشته یا مثلن خیلی از برنامه ها و آرزوهای ننوشته ام. بعضی دوره ها و خیلی از ارتباط ها هم گم شده اند. به تازگی فهمیده ام که راهم هم دایره است و اولش به آخرش مثل خود کره زمین وصل است و این دایره شعاع کوچکی دارد به اندازه خود فراموشی های زود گذر و دوباره...

من گم شده ام و هربار هم که ژیدا می شوم باز خیلی زود گم می شوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

پست ۱: Friends

همیشه حرف های راست ته کله ات می مانند و آن هایی را می گویی که شاید هرگز بهشان فکر نکرده بودی و آنی ساخته می شوند و بیرون می پرند. شاید هم بشود گفت من از آن دسته آدم هایی هستم که حرف هایی که همیشه بهشان فکر کرده ام و نظر واقعی ام هستند را کمتر بروز می دهم. چون می دانم آدم ها دوست ندارند بشنودشان. معمولن آن هایی را می گویم که دیگران از شنیدنش راضی ترند و سری به نشانه تایید بالا و پایین می کنند. کم اند آدم های دور و برم که باهاشان رو راست و یک دستم و بیشتر حرف های ته کله ام را می دانند. به همین خاطر وقتی می نشینم به نوشتن، کلمه ها دانه دانه خورده می شوند و خودسانسوری حاصل از "مبادا" ها نمی گذارد بنویسم و آخر یک تیتر می ماند و صفحه خالی. گاهی فکر می کنم رو راست بودن و رک حرف زدن آدم های دور و برت را پراکنده می کند و تنها می مانی. اما انگار اشتباه است. چون آدم هایی هم که هیچ وقت نمی فهمند نظر واقعی ات چیست یا اصلن تو سرت چه می گذرد در دورترین لایه های روابط اجتماعی جا خوش می کنند و سخت است نام دوست به آن ها دادن و باز به نوعی بودنشان چندان حس نمی شود.

هربار از دوست می نویسم ناخود آگاه یاد سریال "Friends" می افتم که برای بار چندم دیدمش و دو شب پیش باز تمام شد! و می دانم هنوز هم می توانم از نو شروع کنم به تماشا کردنش و مثل همیشه از دیدن آن همه دوستی های رویایی لذت ببرم. به کنایه های هوشمندانه اش بخندم و دیالوگ ها را زودتر حدس بزنم!

جایی خواندم که دوستان فامیلی هستند که خودت انتخاب می کنی. اما حیف است که حق انتخاب آدم این قدر کم است و گاه برخی دوستان مثل فامیل تحمیل شده می مانند که بودنشان و نبودنشان هر دو دردسر است!!

 

پست ۲: Real Friends

هر وقت با مامان یا بابا حرف می زنم می بینم گاهی فامیل بهترین دوستانت هستند٬ بهترین هایی که شاید به راحتی جای خالی دوستان دیگر را پر می کنند و هر وقت با تو حرف می زنم می بینم گاه یک دوست واقعی می تواند بهترین فامیل باشد. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

نمی دانم این پست را از کجا باید شروع کنم؟! همیشه شب هایی که خانه شان بودم با خودم می گفتم فردا پستی در موردش توی وبلاگ می گذارم... اما حالا در حالی می نویسم که آخرین شبی است که با او در خانه شان هستم. مادربزرگ های قصه ها را دیده اید؟ چقدر نقلی و خنده رو هستند؟ همیشه عینک و روسری و عصا دارند؟ مامان بزرگ من هم همان شکلی بود. همان قدر نقلی و مهربان و خنده رو با روسری کوچکی که هر روز صبح طبق عادت روی سرش می کشید. تسبیح و عصا و عینک خاص خودش. از همان مادربزرگ ها که سماور خانه شان همیشه می حوشد و چای خوش رنگشان همیشه به راه است. و تا صبحانه خوردن نوه لوس دردانه شان را نبینند خیالشان راحت نمی شود... از همان ها که هر روز با آن که می داند نه صبحانه می خوری و نه تغذیه می بری باز می گوید: صبحانه خوردی؟ سیب بردار... میوه ببر سرکار بخور... و وقتی می شنود چشم... چوزخند می زند کخ می دانم نمی بری... که می دانم نمی خوری... از همان مادربزرگ های قصه ها که کلی قصه های شنیدنی بلد بودند و با آب و تاب هرشب و هر شب هم که می خواستی برایت یکی تعریف می کردند... تمام نگرانی شان نوه و بچه هایشان هستند. از همان ها که تا می نشینی برایت چای می ریزد و هر چه خوراکی دارد از سوراخ سمبه ها بیرون می کشد. دوبار دوبار آجیل مشکل گشا برایت کنار می گذارد... آه......... مامان بزرگ من از همان ها بود و من هم یکی از همان نوه های دردانه اش بودم که ۵ سالی بود اولین نگرانی اش هم بودم و اولین کسی که بهترین دعایش را می گرفت... مامان بزرگ من که به یقین تنها مادربزرگ جا مانده از افسانه های قدیمی بود... حالا... زیر ملحفه ای سفید خاموش خفته و خود به افسانه ای جاودان می پیوندد. درست اتاق رو به رویی. من هم همان اتاق همیشگی خودم هستم... اتاقی مخصوصی که در خانه اش داشتم. نا امید از این که باز صدای تق تق عصایش نیمه شب بیدارمان کند... یا اینکه صدای آوازش را از درز اتاقش بشنوم. دعواهایش را که چرا تا دیروقت بیداری. شب هایی که خوابش نمی رفت... خواب هایی که دیگر به چشمش نمی آمدند و او حوصله اش از این دنیای لعنتی سر رفته بود. خودش خسته شده بود از تکرار زندگی اش... از تکرار... از تکرار... عصر طبق عادت همیشه اش چای می خورد. چای خوردن و دم کردنش را خیلی دوست داشت. ارثی که به من هم داده است و من هم عاشق اش هستم. مامان بزرگم موقع چای خوردن خیلی آرام از دنیا می رود. همین امروز. مامان بزرگم از آن مادربزرگ هایی بود که آرزویش را داشتید. مامان بزرگ زن بی نظیری بود. محال است مانند او دوباره در این دنیا دیده شود. دارم می گویم. او برای همیشه تمام شد و من برای همیشه دلم برایش تنگ می ماند. او فرشته ای بود که ۱ فروردین بدنیا آمد. زود عاشق شد و به سختی با بابابزرگم ازدواج کرد... زندگی سختی را گذراند تا بچه هایش همه تحصیل کنند و عاقبت همه را به غربت سپرد و خودش آرام در عصر یخ بندان یک روز زمستانی مرد. امروز نگران من هم بوده... خودش به پرستارش گفته. و نمی دانم چرا این سنگینی داغ روی قلبم آرام نمی شود. نمی دانم چرا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

ساعت ۷ صبح بعد از خوابی عمیق درباره فروختن و معامله و عوض کردن خانه پدری بیدار می شوی. سرمای زمستان از آسمان خاکستری هم پیداست. پتو را تا چانه بالا می کشی و می گویی یکم دیگر بخوابی اما واقعن خواب از سرت پریده و بیداری! پشت لب تاپ می نشینی مثل همیشه تو و لب تاپ ات با هم بیدار می شوید همان طور که با هم می خوابید! سی دی لیمویی رنگی را که مدت هاست روی میز بی اهمیت افتاده است و امانت دوستی ست را می گذاری... آهنگ "حالا چرا" را همینطوری انتخاب می کنی و صدای زنانه و گرمی شروع به خواندن می کند*:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا

صدای سوزدارش با آن شعر زیبای شهریار آنقدر به دلت می نشیند که دوباره گوش می کنی. فکر می کنی صدای زنانه چنین شعر سوزداری را صد مرتبه زیبا تر می خواند. او می خواند و تو فکر می کنی چرا زن ها اینجا نمی توانند بخوانند؟! او می خواند و تو دلت می گیرد... او می خواند و تو بیش تر یاد حرف های ناگفته ات می افتی...

دست بر قضا نامه اعتراضی زن خواننده دیگری را هم همان موقع می خوانی. زنی خوش صدا که آهنگش را دوست داشته ای و حالا مورد قضاوت قرار گرفته است و اعتراض می کند به مردان سرزمینش...

و هنوز آهنگ می خواند:

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...

فکر می کنی چقدر نا گفته در سینه داری و هنوز این گونه زندگی کردن در این دیار برایت عادی نشده است! با آن که تمام تلاششان را کرده اند، تو هنوز این حقارت تحمیلی را نپذیرفته ای!! هنوز چرا های زیادی برایت وجود دارد که در مقابل گفته دوستان که می گویند اگر فلان قدر پول داشته باشی باز هم می خواهی از ایران بروی؟! هنوز مطمئن باشی که می خواهی!! و یاد این می افتی که مدت هاست می خواهی از این دیار بگذاری و بروی که بروی و از دوردست ها هم حتی برایش متن های میهن دوستانه گدازان ننویسی... و به خودت حق می دهی. به خودت بیش تر حق می دهی چون قضا و قدر همچنان تصمیم دارند از صبح خروس خوان حالت را بگیرند و ایمیلی به دستت می رسد باعنوان:"صدای شهلا جاهد لحظاتی قبل از اعدام"

همه چیز برای زنده به گور شدن در این دیار مهیاست. تو هنوز در دیاری زندگی می کنی که دخترها و زن هایش را زنده به گور می کنند. باور کنی یا نه... مردهای سرزمینت دست های آلوده ای در این امر خطیر دارند. آن ها زنان و دختران و معشوقه هایشان را زنده به گور می کنند... با همین دست ها... مدرن و سنتی هم ندارد... روشنفکر و دگم هم ندارد... این جا سرزمینی ست که زن هایش را زنده به گور می کنند. و تو چشم هایت را اینجا گشوده ای... پس می دانی حقیقت تمام این فجایع را... پس برای تو این ور آب و اون ور آب هم ندارد! تو همه جا قربانی می شوی... دانشگاه وقتی استادی به ات نظر دارد و تو می ترسی چون ردش کرده ای و می ترسی واحد را بیافتی و به کسی هم نمی توانی بگویی... آرزو می کنی ای کاش همان پسر چاق و بی خیال کلاس بودی... وقتی سر کار مدیرت موقعییت را ارتقا می دهد و توقعاتی دارد اگرچه تو به خاطر پشت کارت ارتقا گرفته ای... آرزو می کنی ای کاش پسر پر ادعا و بی هنر بخش آی تی بودی... و وقتی به هر دلیلی (مجبوری/می خواهی) تنها زندگی کنی... از همه پنهان می کنی... چون تو دختری در دیاری که زنانش را زنده به گور می کنند... مدرن و سنتی هم ندارد.

و نمی دانم من تا امروز هست وعده فردا چرا؟! عمر ما را مهلت امروز و فردا نیست.

 

* از ترانه های زیبای شیدا جاهد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 دی1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

تقدیم به تو تا بدانی چقدر دوستت دارم... و چقدر از داشتن تو خوشحالم٬ و خوشحالم که امسال هم تولدت را با تو جشن گرفتم:

تو دریایی و من ماهی تنها
چه دور دور این ساحل ز دریا

دلم دریایی از شوق رسیدن 
شنا در آسمان – آبی پریدن 

کجای جنگل از بوی تو خالی ست 
همان جا بوی گل های خیالی ست 

چی میشد تو آتش بودی و من ساق افرا
به شب میسوختم تا صبح رویا

چه میشد ماه من - مهتاب باشی
چو رویا در امیدم - خواب باشی 

به خط پنجه ام نقش تو پیدا
به لب هایم تبی بی تاب باشی

I cannot love you the way most lovers do

I’m holding you so tight and caressing all of you

All I can do is love you with words eternity

Like wings of a bird

Flying so high from my words to you

 

* از آلبوم "بوی خوش وصل" با صدای مهسا وحدت و مایتی سم مک لین

+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

چند روزی ست که از ماموزیت کیش برگشته ام. هواپیما که در فرودگاه مهرآباد فرود می آمد حجم آلودگی هوا را از بالا می دیدم. دوباره به تهران بر می گشتم٬ تهران شلوغ٬ تهران کثیف٬ تهران نخواستنی... اما حقیقت این است که خوشحال بودم! نه برای تهران٬ فقط برای ۲ چیز! حمید و حمام خانه ام!

به تهران که برگشتیم دوباره حرف از یارانه ها شد و گرانی این چیز و آن چیز و آلودگی و بنزین! خودمانیم٬ چه سود که این داستان تکراری را دایم برای هم تکرار می کنیم و نچ نچ می کنیم و ناسزایی و ... دوباره روز از نو روزی از نو!

چقدر زود می گذرد! قبول داری؟! یکسال گذشت. باورم نمی شود. از همه چیزمان یکسال می گذرد. آشنایی مان٬ یلدایمان و تولدمان! امسال یلدا از تو دور بودم. برخلاف پارسال که با هم بودیم و بحث مان شده بود. یادم نیست سر چه موضوعی... از همان بحث های ۱۰ دقیقه ای تکراری بود لابد. که وسط بحث کردن هر دو خنده مان می گرفت و تمام می شد. اما امسال من شب یلدای واقعی را حس کردم!  بلند و طولانی. اصلن نمی گذشت و دلم می خواست بگذرد. با همکاران کوه نور جمع شده بودیم و بساط هندوانه و انار و آجیل به راه بود... فریدون فروغی می خواند و من دلم قدر یک دنیا گرفته بود. به دوستم می گفتم که هومسیک شده ام! و واقعن هم شده بودم.

حالا یک ماه است که به کم و کیف روز تولدت فکر می کنم. به فردا! پارسال خاطرت هست؟! بدون شک هیچ کدام از یاد نمی بریمش...نه؟ نه من نه تو و نه صالح!! فکر می کردم امسال چطور غافلگیرت کنم و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

امروز ارزان ترین چیز ممکن را در چند سال اخیر خریدم!!!  ۲ تا "رول پلاک" ۲۵ تومن!! 

روم نمی شد ۲۵ تومن بقیه پولم رو بگیرم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

حسن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي خود را                             تا دگر خاطر تو از ما پريشان نشود

خودم را در تنگنایی می دیدم که نه جای دفاع داشتم و نه خودم را گناهکار می دانستم. گناه! خیانت؟! جرات گفتن این کلمه را هم ندارم... چه برسد به فکر کردن به آن و .... اما وقتی دسته بندی شان می کند٬ تقسیم می شوند به انواع مختلف و شکل های تازه می گیرند٬ وقتی برایشان اندازه و کوچک و بزرگ تعیین می کند٬ تعبیرشان می کند٬ بدون شک احساس گناه می کنم. جریانی که از آن حرف می زدیم برایم وجود خارجی نداشت... اصلن نداشت و کاملن بی اهمیت و بی ارزش بود اما هر کلمه ای برای دفاع بار گناهم را سنگین تر می کرد و می ترسیدم. مقابل او... مقابل او... سکوت سخت بود. باید حرف دلم را می دانست. آخر او خیلی خیلی مهربان است. نه٬ شما نمی دانید چه می گویم. حتی اگر او را دیده باشید هم نمی دانید او چقدر مهربان است مگر آن که قلبش را از چشم هایش٬ دست هایش و حرف هایش لمس کرده باشید! آن روز صبح انگار خواب عجیب شب گذشته ام داشت تعبیر می شد. و چه تعبیر تلخی! از همه بدتر گریز او از شنیدن ِ بیش تر بود. هیچ وقت دلم نمی خواست در مورد چنین مسائلی از سوی او بازخواست شوم. چون او آن قدر برای من با ارزش است که نمی بایست اجازه می دادم چنین حسی داشته باشد. اما حماقت من که اندازه ندارد! او حق داشت سرم فریاد بکشد٬ او حق داشت هر طور که می خواهد تنبیهم کند٬ او حق داشت تعطیلات را برایم تلخ کند٬ چون او حق داشت! و گناهکار یا نه٬ من اشتباه کرده بودم. اما او با تمام حقی که داشت با آرامش عجیب و همان چشم های مهربانش... عذاب وجدانم را چندین برابر کرد... شاید اگر سرم فریاد می کشید و یا در را به رویم می بست یا با من حرف نمی زد راهی برای فرار از عذاب وجدانم پیدا می کردم و صبر می کردم تا آرام شود و بعد برایش توضیح می دادم. اما او چه کار کرد؟! با مهربانی ملامتم کرد٬ در مقابلش توضیحاتم مثل یک مشت توجیح شد و از این که رنجاندمش از خودم بیزار شدم. آخر او لایق یک عشق کامل است. بدون نقص! و من چه کار کردم؟ او را به خاطر موضوعی هیچ رنجاندم. من اشتباه کردم. قلبش از من رنجید؟! اعتمادش کم شد؟ آزرده خاطر شد؟ من اشتباه بزرگی کردم. ای کاش می دانست که چقدر از چشم هایش٬ از نگاهش خجالت کشیدم. که چقدر از او خجالت کشیدم. ای کاش بداند برایم عزیز ترین است و در دنیا با هیچ چیز عوضش نمی کنم.

من اشتباه کردم. اما در این اشتباه لحظه ای پایم نلغزید. لحظه ای به غیر از او فکر نکردم و لحظه ای نخواستم اشتباه بزرگ تری مرتکب شوم. چون او را دوست دارم... چون در این شهر شلوغ او همه چیز من است. و من مفهوم واقعی عشق و دوست داشتن را فقط و فقط با او تجربه کرده ام. پس حتمن همه معتقدید من خیلی اشتباه کردم نه؟! آری شما هم حق دارید اگر اینگونه به قضاوت من بنشینید. کاش مرا از ته قلبش ببخشد... ممکن است؟! گفته مرا بخشیده. اما باورم نمی شود چون خودم هنوز خودم را نبخشیده ام و سرزنش می کنم. می خواهم از او بخواهم مرا ببخشد و باورم کند. مرا ببخش و باورم کن. دوستت دارم٬ خیلی زیاد.

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع             شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد                همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست                ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است          با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت          تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو          چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت              آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

Tonight, I feel so happy that I have you and don't know why it comes like that to me!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

می خواستم از سفر کوتاهی که به شیراز داشتیم بنویسم. از خیابان های پهن و ساختمان های کوتاه دو طرف آن. از تخت جمشید تنها جایی که باعث می شد در محوطه اش به ایرانی بودنت دل-خوش باشی و آن عظمت فروریخته را در تصورت بازسازی کنی و بگویی مثلن این جایی که قدم می گذارم شاید روزی کوروش بزرگ قدم گذاشته بود یا یکی از اطرافیانش و یا حتی یکی از خدمت گذاران! جرات نکنی دست بکشی روی کنده کاری ها و دلت بگیرد از دیدن جای یادگار-نوشت های دیگران! حرص بخوری از دیدن زباله های ریخته شده و فکر کنی کوروش و آدم هایش از یک دوره ای دیگر منقرض شدند برای همیشه و نسل حاضر از قوم یورشی دیگری پدید آمده است! (هر چند به نظرمان فرهنگ بازدیدکنندگان کمی بالا رفته بود.) می خواستم به تفصیل از خانه زینت الملوک و موزه نارنجستان بنویسم که باغش پر از درخت نارنج بود که هنوز نارنج های کوچکی را به بار می نشاند و سقف موزه اش شکم داده بود و متصدی آن جا می گفت بارها این موضوع را اطلاع داده و کسی رسیدگی نمی کند! ارگ کریم خان و بازار وکیل که به نظرم کنج عزلت داشتند و فالوده و بستنی فروشی های پشت ارگ و داخل بازارچه که همچنان پر و خالی می شدند. حافظیه که نمی دانم سِحر آن بنای بلند قامت چه بود که ما را دوبار آن جا کشید... و نمی دانم مردم چرا دور قبر حافظ جمع شده بودند و تکان نمی خوردند! شاید امام-زاده-ها کفافشان را نمی دهد و از حافظ هم حاجت می خواستند. دور از ذهن نیست اگر جایی برای دخیل بستن هم پیدا می کردند٬ دخیل می بستند! می خواستم از مردم خوب و بد شیرازی بگویم که با آن ها برخوردیم و از آرامش عجیب حاکم بر شهر. شاید هم یک خواب سنگین بود تا آرامش. یک جور کسالت و خاموشی... نمی دانم! اما شیراز آرام و خلوت بود. ترافیک نداشت. کوچک بود. طبیعت پاییزی اش همچنان سبز و زیبا بود. درخت به اندازه کافی در سطح شهر پیدا می شد و شاید همین ها دلیلی شد که یکی از دوستان از روی هوس بگویند دلش می خواهد رخت بربکشد و برود شیراز زندگی کند! اما من در شیراز دلم گرفته بود. با این که تمام لحظاتش حمید کنارم بود. بازار را با هم تنها گشتیم... ارگ رفتیم... همه کتاب های بعضا نایاب دست فروشان کنار بازار وکیل را دانه دانه نگاه کردیم و بعد هم دوباره دویدیم رفتیم حافظیه و فالوده شیرازی خوردیم... با این حال دلم گرفته بود... برای من شیراز عین گورستان وسیع مجسمی می ماند که تمام تاریخ و تمدن و فرهنگ را بلعیده بود و فرسوده شدنشان را با بی رحمی به رُخم می کشید و بس!!

می خواستم تمام این ها را به تفصیل شرح دهم و از این مسافرتی که با دوستان رفتیم بیش تر بنویسم. ار ماجراهایی که می رفت جلوی رفتن ما را بگیرد تا روزهایی که در شیراز در خانه یکی از دوستان سپری شد و اصل ماجرای دعوت شدنمان چه بود و چه شد... و ناخواسته چه نقش دوست نداشتنی ای را عهده دار شده بودم بنویسم... ازاین که شیراز خیلی زود می خوابید و ۵-۶ عصر به بعد همه جا را می بستند و دیگر نمی توانستیم جایی برای دیدن برویم و عفیف آباد و باغ ارم را ندیدیم.

  اما تمام این مدت که برگشته ایم حوصله نوشتنم نیامد و حالا هم در حالی می نویسم که از صبح یعد از مسمومیت دیشب٬ سرما خوردگی بدی را در بدنم مهمان کرده ام و دایم برای خودم سوپ می پزم و فرنی و چای آبلیمو و بخور درست می کنم تا مجبور نشوم گوشه خانه بیافتم. سرماخوردگی های من یا خیلی سبک و گذری هستند یا به شدت مرا در بستر می اندازند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست


هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 

هوا حسابی سر شده است. صبح مه رقیق صبحگاهی که بوی درختان کاج پارک مجاور را داشت همه جا را گرفته بود. با بابا روی تراس ایستاد ه بودیم و منظره بارانی مه آلود پشت خانه را تماشا می کردیم. چقدر حس این روزها خوب است. نمی دانم چرا! اما حس خوبی است وقتی با تمام وجود حس می کنم بابا اینجاست. بابا که با تمام وجود نگران من است.

امروز در این هوای بی نظیر چقدر دلم برات تنگ شده. از دی شب خیلی یاد روزهای گذشته کرده ام که با هم بیرون می رفتیم. از ویتامینه پالیزی و پارک هنرمندان تا کن و فشم و برغان و شمال!

فکر می کنم چقدر هوا خوب است. نمی دانم خاطرات این هوا را خوب کرده اند یا این هوا خاطرات را برایم ساخته است! هر چه هست من به این هوا تعلق خاطر خاصی دارم به ویژه هر بار که یاد تو می افتم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 


امروز دوشنبه است و من همه اش فکر می کنم که شنبه است! دلم نمی خواهد این هفته زود بگذرد... صبح بابا از خواب بیدارم کرد تا با هم صبحانه بخوریم. موقعی که جلوی آینه ایستاده بودم و موهایم را درست می کردم شانه هایم را گرفت و گونه ام را بوسید. در آینه که نگاهش کردم دیدم در برابرش هنوز یک دختر بچه کوچکم. اشک در چشم هایش حلقه زد و گفت:"باید برگردم... باورت می شود!" هنوز برایش دشوار است تنها گذاشتن من. هنوز اشک در چشم هایش حلقه می زند وقتی حرف از رفتنش می شود و هنوز من نمی توانم جلوی اشک هایم را ساعت 8 صبح یک روز واقعن پاییزی، وقتی یاد رفتنش می افتم، بگیرم و نگویم که چقدر او را کم می آورم! و این که چقدر خوب بود این 10 روز گذشته هر وقت که نگاه می کردم جای همیشگی اش، بالا سر کاغذهای پراکنده روزنامه لمیده بود و بود! و روزنامه ها را ورق می زد و سری از نارضایتی تکان می داد. حالا روزنامه ی همشهری دوباره من را یاد بابا می اندازد. حالا آن گوشه از فرش خانه مامان بزرگ یا خاطرات روزهایی که با هم گذراندیم و حتی اتوبان مدرس، خیابان ظفر، رستوران بونو... و شاید ماشین حمید... حالا همه و همه از این به بعد مرا یاد بابا می اندازد. بابا خیلی دلم برات تنگ می شه!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 


از آن روزهاست که اصلن حوصله کار را ندارم. خوابم هم نمی آید. شاید دلم برای خانه تنگ شده. یک هفته است که خانه مامان بزرگ هستیم و من واقعن دلم برای خانه و آشپزخانه و آشپزی و تخت و رایانه و میز لوازم آرایش و حمام و توالت و خلاصه هر چیزی که فکر کنی تنگ شده!! 

از صبح که صبحانه خورده و نخورده زدم بیرون و سوار تاکسی هفت تیر شدم و سگ دست! تاکسی برید و ما یک دوری دور خودمان چرخیدیم و جانمان در معرض تهدید قرار گرفت و  بی تفاوت دوباره تاکسی گرفتیم و راننده تمام تقصیرها را حواله سازنده ماشین ها کرد و خلاصه بحث سیاسی شد و بالا گرفت تا همین الان که نشسته ام پشت میز و حوصله این چشم بادامی ها را ندارم و دلم می خواهد آن آلمانی ها هم بروند بمیرند... همه اش در یک حس یکنواخت غرق شده ام و انگار هنوز بیدار نشده باشم، درجه احساسم به شدت پایین آمده! به طوری که واکنش نشان دادم به همه چیز کند شده. دارم فکر می کنم امشب نروم با بقیه مهمانی و بروم خانه خودمان! شاید روحیه بگیرم و بشوم شیرین سابق! دوباره با چشم بادامی ها چک و چانه بزنم و ناز آلمانی ها را هم بکشم! و با انرژی کافی هی بروم پرینت هایم را از میز منشی بگیرم و برگردم و صدای پاشنه کفش هایم روی سرامیک آرامش بقیه را هم بگیرد!

البته دلیل اصلی این حس شاید هم ماجرای دی شب است که باز هم شاید در پست های بعدی نوشتمش!!


+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 


همان وقت که فکر می کنی دیگر بزرگ شده ای و چقدر مستقل هستی و هیچ کس نمی تواند مثل تو اینقدر مستقل باشد، بابا می آید و در آغوشت می گیرد و تازه می فهمی چقدر کودک و وابسته هستی و تمام آن حرف ها یادت می رود!

بابا برگشته است خانه و من بیش تر از همیشه دلم برایش تنگ شده! انگار تازه فهمیده ام چقدر جایش اینجا خالی ست و وقتی برود چقدر دوباره او را کم می آورم. وقتی بغلم می کند بوی بچگی هایم را حس می کنم. بابا هنوز مثل همان روزها بوی بابا می دهد. آغوشش واقعن گرم است. یک جور معلومی مهربان است که دلم نمی خواهد هرگز از بغلش بیرون بیایم. وارد خانه که می شود چشم هایش دور اتاق می گردد. من نزدیک در ایستاده ام و مامان بزرگ جلوتر او را بغل می گیرد. از کنار صورت مامان بزرگ سرش را بالا گرفته و من را جستجو می کند و می بیندم. از همان خنده ها می کند که می شناسم. محکم بغلم می کند. از قول مامان هم بغلم می گیرد و می بوسدم! بعد خودش را کمی عقب می کشد تا وراندازم کند و می گوید:"چقدر بزرگ شده ای، خوشگل شده ای!"


بابا الان دلم از همیشه برایت بیش تر تنگ شده. 1 ساعت نشده که آمده ام سرکار دوباره بهش زنگ می زنم. دلم برایش تنگ شده. امروز از خودم مانده ام که چقدر با تمام وجودم یک خوشحالی بزرگ را تجربه می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 


گاهی فکر می کنم به گذشته و باورم نمی شود چه روزهایی که پشت سر گذاشته ام. فکر می کنم به آن شب برفی زمستانی. همان زمستان سرد بی سابقه. 12 دی بود. نور چراغ های ماشین برف های نیمه ذوب شده گل آلود را نشان می داد. پنجره کاملن بخار گرفته بود. آینده مبهم تر از همیشه به نظر می رسید. باید زمان می گذشت. نمی دانستم از فردا صبح زندگی ام دست خوش چه تغییراتی خواهد شد!

آن روزها بیشتر شبیه یک مبارز کوچک بودم و فکر می کردم زندگی سر جنگ دارد. می خواستم شجاع باشم یا دست کم شجاع جلوه کنم. برای کوچک ترین چیزها هم می جنگیدم. کنار نمی آمدم.

حالا تنها وقتی به آن روز برفی فکر می کنم و نور زرد چراغ ها را روی برفاب های گل آلود به خاطر می آورم که دلیلی داشته باشم. مثلن این که یکی که آن روز را خاطره کرده بخواهد برگردد... مثل پارسال که مامان برگشت. یا امشب که قرار است بابا برگردد. حالا باز آن شب برایم تداعی می شود. مثل نقطه آغاز اول سطر جا می گیرد و چهار سال را به دنبال خود تصویر می کند... و می دانید! تنها لبخند می زنم به تمام آن روزها. و فکر می کنم مبارز کوچک خوبی بوده ام! حالا منتظرم تا امشب بابا بیاید. دلم برایش خیلی تنگ شده. برای مامان و برای آرش هم. هزار بار تصویر کرده ام که چطوری در آغوشش خواهم گرفت. چقدر طولانی آنجا خواهم ماند. دلم می خواهد دخترکش را ببیند که در این چهار سال چقدر بزرگ شده است، چقدر تغییر کرده است... فکر می کنید مرا می شناسد بعد از این روزها؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 

ساعت که 1 می شود انگار بار سنگینی از دوشم بر می دارند و می گذارند روی پلکم! اما خوبی اش این است که وقت ناهار سر رسیده و می توانی با فراغ خاطر غذایت را از یخچال بیرون بیاوری و در مایکروفر گرم کنی و تا می توانی آرام بخوری تا هم کم تر خورده باشی و هم دیرتر دوباره میخ بشوی به مانیتور رو به پنجره که تمام آفتاب بی حال را می تاباند مستقیم در چشمهایت!

کار کردن دوبارi خوبی هایی دارد و بدی هایی! راستش دلم خیلی برای کار کردن تنگ شده بود و بعد از دقیقن یک سال و نیم برگشته ام پشت میز کار . کارم این بار با قبلی متفاوت است. هنوز در کارم جا نیافتاده ام و ساعت 1 امروز وقتی می خواستم بروم سراغ استراحت ناهاری آقای مدیرعامل سر رسید با پرسش معنی داره:"چه خبر؟" از مهمترین خبری که می دانستم منتظرش است شروع می کنم و می آیم پایین. و باز همان لبخند معنی دار و سر تکان دادن. باز انگار چیزی جا مانده است و باز...

ناهار را ساعت 2 به پیشنهاد همکار تازه ام گرم می کنم و به سرعت می خورم تا برگردم سرکارهایم.

کار جدید بدی اش این است که کمی طول می کشد تا با آن وفق پیدا کنی و در تمام این مدت هم فکر می کنی کاملن مقصری و توان تو کم تر از چیزی ست که فکر می کردی!


پ.ن: دارم در مورد کارم تجدید نظر می کنم!!


+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

امروز به این نتیجه رسیده ام که بدون چای می میرم! به خصوص وقتی سرکار هستم. به خصوص وقتی فقط ۳ روزه وارد اون محل کار شدم!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

مدتی ست این صفحه را باز می کنم تا بنویسم و بی نتیجه می بندمش. کلن نوشتن کار سختی شده است برایم. چه از قصه ها... چه از واقعیت ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

برای حمید در 27 مین سال تولدم

امسال جشن تولدم را حمید تدارک دیده بود. با نقشه های غافلگیرانه مختلفی که همه شان را دانه دانه لو می داد٬ قبل از اجرا!! این برایم خیلی جالب و خوشایند بود که از مدتی قبل به چند و چون کار فکر می کرد و نقشه می کشید و دست آخر هم برایم جشن تولد فراموش نشدنی و گرمی گرفت. در کنار تمام دوستان خوبی که می شناختیم. اما...

یک چیزی هست که می خواهم بنویسمش. احساسی که الان دارم. احساسی که از دی شب در من هست. اما برایم کار دشواری شده نوشتن از احساسات! نمی دانم چرا. دلم برایت تنگ شده! این جمله تکراری و سانتی مانتال است؟ اهمیتی ندارد چون این تمام احساسی ست که الان دارم. دلم برایت تنگ شده نه به این خاطر که از هم دوریم و یا این که به زودی تو را نخواهم دید... دلم برایت تنگ است٬ تا به چشم هایم نگاه کنی و در آن لحظه به تو بگویم چقدر برایم با ارزشی و هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند گفته ام را تغییر دهد. دلم می خواست کنارم بودی تا بگویم تازه دریافته ام در یکی از بهترین روزهای سال به دنیا آمده ام. اواخر شهریور... در آستانه پاییز. و تازه حس کرده ام چقدر در این روز هوا خوب است! و بوی پاییز می دهد. می خواهم بدانی این پاییز عاشق تر از همیشه باران را تماشا می کنم و هنوز زنده ام چون عشق را تجربه می کنم! و تمام این ها به خاطر وجود توست در کنارم. دی شب وقتی تو کنارم بودی... وقتی شمع ها را فوت می کردم٬ وقتی تو رو به رویم ایستاده بودی... می خواستم بگویم بیش تر از همیشه خوشحالم که به دنیا آمده ام! و این بهترین حسی ست که هر کس می تواند در شب تولدش داشته باشد. بودن کسی که معنای واقعی دوست داشتن را با او تجربه می کنی در جشن تولدت تمام آرزوی تعبیر شده ی من بود. با این حال... دل تنگم تا این ها را با تو بگویم. دل تنگ آنم که با تو بگویم بعد از گذشت یکسال و اندی از آشنایی مان هنوز دوستت دارم چو روز نخست! و نمی دانم چطور بگویم چقدر برایم ارزشمندی و امسال بهترین تولد زندگی ام را داشتم در کنار تو! به راستی چرا گاه واژه ها یاری نمی کنند تا تمام احساس عجیب درونت را بیان کنی و به یک نفر بگویی با تمام وجودت دوستش داری و فکر می کنی کاری نکرده ای که این را بداند... و فکر می کنی واژه های محبت آمیز آنقدر دست مالی شده که قابلیت خود را از دست داده اند! با این حال دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 

پ.ن: هر کاری کردم نشد جلوی خودم رو بگیرم و DK عزیزم رو اینجا معرفی نکنم چون یک هدیه ارزشمند از یک آدم ارزشمنده. این شما و این هم DK دوست داشتنی من:

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت: 

«فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت»

غم کهن به می سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز؟

من این نگفته‌ام، آن کس که گفت بُهتان گفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

خانه را تمیز کرده ام انگار ذهنم را تکانده ام! یک جور فرار از فکر کردن.

نمی دانم کی تیک زدن روزانه این همه لیستی که شب ها می نویسم به پایان می رسند؟! این بلاتکلیفی ابدی! کی نتیجه می دهند؟! دیگر خسته شده ام از تکرار این کار بی نتیجه... خسته شده ام از دویدن در این راه تکراری.

انگار کشتی ای باشد با ناخدایی نا امید که در دل طوفانی گرفتار شده است و سکان را به دل دریا سپرده! چون می ترسد. و این خیلی بد است.

چراغ ها را برخلاف اغلب شب های دیگر روشن گذاشته ام. تلویزیون هم بی صدا روشن است. لپ تاپ٬ کامپیوتر! چه اعتصاب بیهوده ای. اما امشب دلم می خواهد از تاریکی ها فرار کنم. باید همه شان تا صبح روشن بمانند.

امروز وقتی ساعت نزدیک ۳ بعدازظهر شد غصه بزرگی در دلم داشتم. تا فردا که دوباره آدم بدها بروند سرکارهایشان چه طوری تحمل کنم؟ تا دوباره پوشه ها را بردارم و از این ساختمان به آن ساختمان بدوم و آب معدنی ام را دزدکی بخورم.

بعد می خواهم به خودم دلداری بدهم. می گویم بیا در مورد واقعیت ها حرف بزنیم. جایی خوانده بودم بعضی آدم ها آن قدر در رویاهایشان سیر می کنند که در آن ها گم می شوند و دیگر نمی توانند واقعیات را ا رویاها تمیز بدهند. سعی می کنم با خودم رو راست باشم. از واقعیات بگویم! باید واقعیات زندگی را همین طور که هستند بپذیرم. واقعیت هم چیزی نیست جز همان که با آن سر جنگ دارم تا تغییرش دهم. تا باورش نکنم! بعد می گویم همه چیز که با هم یکجا نمی شود. باید یک راه را انتخاب کنم. باید هدفم را از چندگانگی تغییر دهم. نسخه ای را که برای دیگران تجویز می کنم را به خود یاد آور شوم:"هیچ گاه همه چیز را با هم نمی شود داشت." در این فکر مذبوحانه کم کم آرام می شوم که بی اختیار مثال های ناقض به ذهنم هجوم می آورند...

و باز ناخدایی می شوم روی عرشه کشتی رها شده. زیر آسمان طوفانی سیاه. ناخدایی که تمام سفرهایش را از یاد برده است. انگار اولین بارش است... انگار اصلن ناخدا نیست. یک دختر بچه کوچک  است که ترسیده. دریا زده شده. و انگار تازه فلسفه دریا و طوفان را فهمیده است. طوفان و غرق شدن؟ طوفان و صبح زیبای بعد از آن؟

 Let's talk about life

Let's talk about truth

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی!

آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن٬ نمی‌بینی؟

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
(تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند در آتش سوختن را؟)
یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن را

حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
قابیلِ برادرِ خود شدن؟
یا جلادِ دگراندیشان؟
یا درختی بالیده‌نابالیده را حتا هیمه‌ای انگاشتن بی‌جان؟

می‌دانم... می‌دانم... می‌دانم...
با این همه٬ کاش! ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

آه
کاش هنوز
به بی‌خبری
قطره‌ای بودم پاک
از نَم‌باری به کوهپایه‌ای
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌ای.

احمد شاملو

 

پ.ن: ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ کاش هنوز به بی‌خبری! قطره‌یی بودم پاک از نَم‌باری به کوهپایه‌ای در دوردست ها.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

درست شده ام مثل کوکب خانم٬ البته به قول مامانم! دارم مربا درست می کنم آن هم مربای گلابی. ساعت از نیمه شب گذشته است و من هنوز منتظرم تا شربت مربا به اصطلاح قوام بیاید!! من و این حرف ها؟! واقعن تعجب دارد. آشپزی کردن را همیشه دوست داشته ام اما هیچ وقت این طور بهش گیر نداده بودم که مربا درست کنم. من اصلن مربا دوست ندارم! آشپزخانه شده جایی برای سرگرمی من و یا یک پناهگاه که از تمام اتفاقاتی که آن بیرون می افتد پناهم می دهد و اجازه می دهد آن جا همه چیز را فراموش کنم و منتظر باشم تا زمان بگذرد تا چیزی که م خواهم درست کنم آماده شود. نگران زمان نباشم! و مثلن با گلابی هایی که از باغ یکی از دوستان چیده ایم مربا و دسر "پوچد پیرز" (گلابی درسته با کارامل) بپزم! چیزهایی که نمی دانم اصلن خوشمزه می شوند و یا نه.

خانه هم شدیدن به نظافت احتیاج دارد و چشم به من دوخته. اما هر کاری می کنم نمی توانم تمرکز کنم و دستی به سر و رویش بکشم. در حقیقت حوصله خانه را ندارم. فقط بهش وعده سر خرمن می دهم! اوقات فراغت (از تمام دوستان کمال تشکر را دارم!) فیلم تماشا می کنم... سریال فرندز را دوباره تماشا می کنم و در آن غرق می شوم.  چیزی که سریال فرندز را برایم جذاب می کند واقعی بودن آن است. دنیای واقعی... زندگی واقعی... اتفاقات واقعی... راحتی و سادگی تمام هنرپیشه هاست. البته نغز و هوشمندانه بودنه دیالوگ ها و اتفاقات جای خود را دارند. بدتر از همه حوصله کتاب خواندن ندارم.

کارهای اداری هم همچنان در پیچ و خم بیهوده اش سپری می شود. دیگر حوصله دیدن ساختمان بی مصرف دانشگاه را ندارم. دیدن چهره های عبوس و بدعنق کارمندان آن جا که با دیدن ارباب رجوع(ارباب رجوع؟؟؟؟؟) انگار عزراییل را دیده اند و زیر چشمی فحش های رکیک بارت می کنند... به وضوح حس شان می کنم. با پرخاش حرف می زنند و با زبان بی زبانی می گویند: "غلط می کنید که از ما انتظار کار کردن هم دارید! ما خسته ایم" یا "ما روزه ایم" یا "ما حقوق مان کافی نیست..." یا "ما کارهای واجب تر داریم..." گفتن از این بخش زندگی روزانه ام خسته و کسلم می کند. بگذریم...

اما با خودم فکر می کنم که

عجب صبری خدا دارد... اگر من جای او بودم بی شک تمام کارمندهای دانشگاه آزاد واحد هر قبرستونی رو تبدیل به ارباب رجوع های همان جا می کردم.

بالاخره قوام آمد! بهتر است من همان مربایم را بپزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

در خانه نشسته اید و حوصله هیچ کاری را ندارید. فیلم گنجه رنج (The Hurt Lucker) را دیده اید و حالتان یک کم هم گرفته شده است. فکر می کنید به تمام تماس هایی که باید می گرفتید و تمام برنامه هایی که داخل صفحه ی امروز نوشته اید و باید تیک بخورند. تماس ها ساده اند. با چند بار برداشتن گوشی تلفن تیک می خورند٬ اما دلتان نمی خواهد تا سر کوچه هم بروید چه برسد ادارات پر پیچ و خم و دنبال امضا دویدن. پس آن ها را دوباره به صفحه ی بعد منتقل می کنید. پیاده روی؟ قبول کردن پیشنهاد کنسرت یک دوست بسیار قدیمی آن هم از نوع جاز و آن هم در نیاوران؟ رسیدن به کارهای خانه؟ کتاب خواندن؟ نوشتن کتابی که در ذهن دارید؟ این تمام فکرهایی ست که از سرتان می گذرد و هیچ یک شما را برانگیخته نمی کند. فکر می کنید دلتان می خواهد مثل یک سرآشپز حرفه ای داخل آشپزخانه چند نوع شیرینی و پیراشکی متنوع درست کنید. تمام مواد را روی برگه می نویسید و می روید خرید. حالا تمام کسالت ها فراموش می شوند. به شان فکر نمیکنی. اس ام اس می زنی به آن دوست قدیمی و می گویی نمی توانی بروی. دست به کار می شوی از بین تمام دستورات رنگارنکی که داری کیک شکلاتی با خامه و پیراشکی سوسیس انتخاب می شوند.

وقتی آماده می شوند نمی خواهی ازشان بخوری چون پرکالری هستند. می گذاری شان داخل یخچال. می خواهی فردا با کسی تقسیم شان کنی. باز تو می مانی و کودی از ظرف های رنگارنگ که از قضا حالا حوصله ی آن ها را هم نداری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت   توسط شیرین  | 

نمی دانم یک سال شد یا هنوز چند روز مانده است تا بشود یک سال کامل! تاریخ دقیقش یادمان نیست٬ چون آن روزها فکر نمی کردیم دیدارها٬ حرف زدن ها و با هم بودن هایمان روزی اهمیت پیدا کنند. فقط می دانیم نیمه دوم تابستان٬ مرداد بود و روزها بلند بودند. هم دیگر را می دیدیم. بعدتر فهمیدیم هر دو به ادبیات و داستان کوتاه علاقمندیم و من را دعوت کرد تا همراهش به کلاس های داستان نویسی بروم. آن موقع هم مثل دو دوست یا همکلاسی بعد از کلاس خداحافظی می کردیم و می رفتیم. گاهی من را شام دعوت می کردی. اما با من سرد و معمولی رفتار می کردی. من هم! تا این که کم کم متوجه شدم چقدر تو مهربانی. پشت ظاهر خشک و سردی(منقبضی!!) که از خود ساخته ای قلبی مهربان پنهان داری. کم کم دلمان خواست بیش تر با هم باشیم و بیش تر با هم وقت بگذرانیم. فهمیدم می شود کنار تو حس خوبی داشت و با گذشت هفته ها و ماه ها فهمیدم ممکن است فکر کنی با یک نفر آبت به یک جوی نخواهد رفت و بعد بفهمی تا چه حد در اشتباه بوده ای.

بالاخره تصمیم می گیریم ۱۵ مرداد را سالگرد بگیریم. یک چیزی در همین حدود بوده است دیگر! کیک قهوه و فندوق که تو دوست داری درست می کنم. می رویم یک جای دور. دور و دنج. برغان مثل یک سرزمین جدا افتاده و فراموش شده است با تمام اهالی اش. یک امنیت و آرامش خاصی دارد. بعد از پمپ بنزین و دکان های کردان و میدان بیضی شکلش جاده پر پیچ و خم زیبایی شروع می شود که می رسد به میدان برغان. جایی که من دوستش دارم. دور تا دورش دکان ها گرد ایستاده اند. لواشک و آلوی ترش برغانی می فروشند. ماست چکیده محلی و خامه تازه. یک مغازه ای هم آن نبش بستنی سنتی زعفرانی و فالوده را با شهد آلبالو و آبلیمو سرو می کند که می توانی وسط میدان برغان که نیمکت های فرفورژه گذاشته اند بنشینی و از خوردنش لذت ببری. اما این بار به میدان نرسیده از جاده فرعی می پیچیم. جاده ای مارپیچ و باریک که یک طرفش تپه خاکی بلند است و طرف دیگرش دره ای کم ارتفاع پوشیده از درخت های کاج و تبریزی بسیار بلند. بعد از یک ربع راندن به کوه سنگی بلندی می رسیم که جاده را مسدود کرده و باغ باصفا و رود خانه کوچک پایین آن را دنج تر. این بار باغ از همیشه خلوت تر است. بیش تر تخت های آن خالی ست. روی تخت همیشگی که به نرده های نارنجی کنار رودخانه مشرف است می نشینیم. مهرداد هم با ماست. آب نمای میان حوض آبی روشن است و آب را بالا پرت می کند و رو طبقات پایینی اش پس می گیرد. بلندگوها خاموش اند. تو با موبایلت شجریان پخش می کنی. "بود آیا... بود آیا که خرامان ز درم بازآیی..." به نیمه شب که نزدیک می شویم باید برگردیم. هوا خیلی خنک شده و یا حتی سرد سرد است. کف پایم را که یخ کرده در دست می گیری. گرم می شوم. باید برگردیم. جاده تاریک است. به پشت سر که نگاه می کنم کمی وحشت می کنم. شاخه های درختان٬ جاده سیاه و تاریک٬ خلوت مطلق. می خواهم برایتان داستان وحشتناک تعریف کنم و از صحنه الهام بگیرم اما خودم بیشتر می ترسم! به جاده اصلی برغان می رسیم. مهرداد می گوید برویم آن جگرکی که تخت هایش وسط رودخانه است؟ می گوییم این موقع؟ الان؟ اما مهرداد دور زده است و جاده را برعکس می رود. یعنی به سمت همان جگرکی! آن موقع شب جگرکی هنوز مشتری دارد. روی یکی از تخت های روی رودخانه می نشینیم. خیلی خنک است. به وضوح می لرزم. رودخانه پر از اردک های سفید و قهوه ای و سیاه است که در آن موقع شب بازیگوشی می کنند. بعضی هایشان وسط آب شنا می کنند٬ بعضی روی خشکی اند و بعضی هایشان روی تخته سنگ ها به قول تو یوگا کار می کنند! همین که می نشینیم٬ دور تخت جمع می شوند. منتظر خورده نان اند حتمن! سرد است اما آن پایین روی رودخانه حس آرامش بی نظیری حاکم است. انگار تمام دنیا را خواب کرده ایم و آن جا گریخته ایم. کسی از موقعیت جغرافیایی ما خبر ندارد و کسی دل نگران نیست. دل و جگر را که می آورد نان ها را برای مرغابی های همیشه گرسنه می ریزیم. با سرعت هجوم می برند به سمت تکه نان ها. دوست داشتنی اند!

تو می گویی دیر است. این جمله را چند بار می گویی تا راضی می شویم برگردیم. آخر خیلی حیف بود.  جاده برغان و کردان را که می گذریم تابلوی آبی رنگ تهران خودنمایی می کند. به سوی تهران٬ به سوی همان شهر شلوغ٬ به سوی روزمرگی و به سوی تمام آن چه شهرنشین ها با آن دست به گریبانند.

اما این شهر شلوغ مدتی است برای من دلپذیر شده است. حدود یک سال است. یک سال است که تمام منظره های خاکستری و زشت اش را بخشیده ام. و حدود یکسال است که فکر می کنم با تو خوشحالم. در تمام لحظه های خوب در تمام جنگ های خنده دارمان!

+ نوشته شده در  جمعه 15 مرداد1389ساعت   توسط شیرین  | 

 

ساعت ده و نیم شب است. حس آدمی را دارم که در سلول انفرادی ست و مهلت انجام کارهایش یکی یکی تمام می شوند و او قادر به انجام کاری نیست!

اما نام این سلول٬ ایران است. نمی دانم آیا روزی در تاریخچه زندگی ام وجود داشته است که به آن افتخار کنم یا نه! به یقین بوده است. یک روز گم در روزهای نوجوانی شاید. کی تعصب کورکورانه و عِرق ملی ام را از دست داده ام به یاد نمی آورم. حالا فقط می دانم این جا ایران است. کشوری که تنها در آن به دنیا آمده ام اما حس تعلقم را به او باخته ام. نمی توانم تظاهر کنم عاشق خاک و کوی و برزنش هستم حتی اگر محکوم باشم در آن زندگی کنم. نمی توانم مانند خیلی ها عاشقش باشم و تمدن و تاریخ و مقبره ها را گواه بگیرم و یا از دربند و دماوندش بگویم. هر چند جاهایی دارد که به خاطر خاطره هایم جا شده اند. اما صد افسوس که نمی توانم سرزمین مادری ام٬ سرزمین خاطره هایم را دوست داشته باشم.

هر روز با تصوری خاکستری از خیابان های این شهر بیدار می شوم. بی رغبت و به اجبار در آن پا می گذارم. بین مردم در سطح شهر٬ کوچه ها٬ مترو و تاکسی می لولم. نه لبخندی میبینم و نه لبخندی می زنم. مگر آن که بچه کوچکی با موهای پرپشت فرفری یک دقیقه تمام زل بزند به صورتم. آن گاه برایش لبخند می زنم. بین ساختمان های سرد و خشن ادارات این شهر پاسکاری می شوم و عاقبت بی نتیجه نزدیکی های عصر٬ بی حال گوشه تاکسی می نشینم و به خانه باز می گردم و تمام راه سعی می کنم با فکر کردن به این که ناهار چی باید بخورم٬ بقیه افکار را فراموش کنم.

این ها را نوشتم اگر چه می دانم مورد اتهام قرار می گیرم و محکوم می شوم. همان طور که هر بار به زبان آورده ام شان به من برچسب زده اند. اهمیتی ندارد. آن قدر کاسه صبرم لبریز شده است که باکی از نوشتن بدتر از این ها هم ندارم اما... هنوز حرمت بعضی چیزها را نگه می دارم٬ بعضی چیزها یا بعضی کس ها!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط شیرین  |