تبليغاتX
قهوه در سرزمین عجیب
((تلخ میل می کنید یا شکر بریزم؟!))

 

چرا راحتم نمی گذاری؟

این روزها همه جا در تعقیب من هستی. همه جا انگار چشم هایت به دنبالم آهسته قدم برمی دارند و به من خیره می شوی! و وقتی چشمم به تو می افتد فقط چشم هایم را می بندم و می لرزم. و می خواهم فریاد بزنم:"برو!"

این روزها... انگار تو هم با سرد شدن هوا برگشته ای. مثل همان سرمای چند سال پیش. همه جا سرک می کشی. توی خیابان تعقیبم می کنی... از پشت شیشه اتومبیل چشم می دوزی به من... توی راهروی آموزشگاه ایستاده ای و شتاب مرا هنگام دویدن و تاخیر کردن نگاه می کنی... همانطور عاقل اندر سفیه نگاه می کنی و سر تکان می دهی و می خندی که این عادت هرگز ترک نمی شود و منتظر می مانی تا بعد از کلاس نصیحتم کنی که سروقت بودن تا چه حد در پیشرفت من موثر است و من لج کنم که دلم می خواهد با تاخیر پیشرفت کنم!! توی کلاس نشسته ای کنار شاگرد های نوجوان من و با لذت نگاه می کنی چطور این سو آن سو می روم و پانتومیم بازی می کنم برای یاد دادن یک واژه بیش تر٬به آن شیطان های کوچک و بی حوصله... دست به سینه نشسته ای و با سر٬ کارم را تایید می کنی آن گاه دستت را زیر چانه می گذاری مثل همان عصرهای تاریک داخل کافی شاپ و چشم هایت را هاله براقی احاطه می کند و زل می زنی به من و بعد از سکوتی نسبتن طولانی می پرسی:"تو برای همه اینقدر با ناز و ادا حرف می زنی؟!" و منتظر می مانی تا من نفی کنم و من فقط لج می کنم و می گویم:"من کلن با ناز و ادا نیستم!!" و تو فقط لبخند می زنی... می گویی من همچون برف های دست نخورده آسمان هفتم می مانم. می گویی معصومیت در چشم های من خلاصه شده و می گویی:"تو الماسی و من تراشگر ماهری هستم! الماس برای درخشش نیاز به تراش دارد."  تراشیدن؟!! شاید از جهتی هم درست می گفتی. چرا که مشهورترین ویژگی الماس سختی آن است!

 تو توی خانه هم این روزها راحتم نمی گذاری. وقتی درس می خوانم، وقتی سرم داخل دیکشنری فرو رفته و مثل دانشمندان در حال مکاشفه هستم، وقتی اخبار انگلیسی گوش می کنم، وقتی آهنگ های لایت آرامش بی نظیری به زوایای خانه می بخشد... انگار ایستاده ای تا بگویی:"دیدی گفتم؟ آرزوها یک روز درست مانند چیزی که تصور می کردی برآورده می شوند!"

می گویی:" آفرین! من همیشه پشت کار تو را در کلاس های دانشگاهم مثال می زنم... همیشه از تو می گویم!"

می گویی:"جوان های ایرانی بی نظیرند... باهوش و زرنگ!"

می گویی: "بنویس روی تمام کتاب ها و دفتر هات:  " I want   I can   I will"

اما می دانی همه شان را خط زده ام؟ از در و دیوار اتاقم کنده ام شان؟ چون تصویر تو بودند.

می گویی:"نوشتن را ول نکن... من روزی را تصویر می کنم که به عنوان اولین نفر توی صف ایستاده ام تا اولین خریدار کتاب تو باشم با امضای خودت"

و من برعکس آن وقت ها چون کودکی فریفته آرزویی دست یافتنی با چشم هایی براق نگاهت نمی کنم و فقط پوزخند می زنم!

می گویی بی صبرانه منتظر فارق التحصیل شدن من هستی تا با دسته گلی که فقط 3 نفر باید حملش کنند داخل سالن شوی!

می گویی می خواهی همیشه در اوج باشم... تک باشم...

می دانی من واقعن خسته ام از حافظه ام که هیچ چیز را فراموش نمی کند. و خسته ام از تو که این روزها کابوس من شده ای و حس بد دیدار دوباره ات راحتم نمی گذارد... خسته ام از کابوس شبانگاهی که می بینم بازگشته ای! و این سرما که در تکرار و یادآوری آن روزهای پاییزی، کاتالیزور شده است! این روزها گاهی یک دفعه به پشت برمی گردم مبادا واقعن در تعقیبم باشی. یا مثلن سر کوچه کمین کرده باشی یا در راه جایی منتظر ایستاده باشی... می ترسم.

برووووووو.... این تنها چیزی ست که از تو می خواهم. برو و رهایم کن. از رویا هایم، خاطراتم، فکرم، خیابان ها، برنامه های آینده ام، برو. به من فکر نکن... به من فکر نکن! تو هم فراموشم کن تا حس نکنم همین دور و برها هستی و انگار نزدیک شده ای به دیدارم! هرگز با من رو در رو نشو هیچ کجا! من قدرت کنترل فرار چشم هایم را ندارم از دیدن تو، پس برای آن که بیش تر نرنجی... با من رو در رو نشو... شاید نتوانم حتی به ظاهر لبخند بزنم.  نه، اشتباه نکن!

 من تو را بخشیده ام. مدت هاست. همیشه می گفتی به آدم ها بگو:"می بخشمتان به خاطر بدی هایی که کردید اما قطعن نمی توانم همه بدی هایتان را فراموش کنم" اما اینک به تو می گویم:"تو را بخشیده ام و مصرانه تلاش می کنم همه چیز را فراموش کنم... فراموش!" و تنها یک چیز از تو به یاد نگه دارم، تو را فقط با این جمله به یاد آورم: کسی که مسیر زندگی من را عوض کرد و دیگر هیچ! ولی تنها چیزی که به یاد می آورم این است: من فقط 21 سالم بود!

پ.ن۱: دوستان عزیزم که در تمام این مدت نبودنم به وبلاگم سر زدید و برایم پیغام گذاشتید و سراغم را گرفتید٬ از لطف همتون ممنونم! دلم براتون تنگ شده بود... همه چیز رو به راهه فقط زیادی مشغول بودم... توی پست بعدی می نویسم از مشغولیات های این روزهایم و این که کجا بودم!!

پ.ن۲: کم کم دارم از طرح و رنگ جدید وبلاگم هم خسته می شم!! :دی کوچک 

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

"نمی دانم چرا هوا آن روز آن همه خوب بود و من بیش تر تصور می کردم که همه چیز دارد خوب پیش می رود. به خصوص وقتی از رسوخ ذرات معلق قدرت به وجودم مسخ می شدم. یک گله از آن ها را که حرکات بچه گانه می کردند و ادا و  اصول مضحکی به خودشان می گرفتند را کنار خیابان٬ جلوی نرده های آهنی سبزرنگ دیدم. لبخند کجی به لب هام حالت داد. به طرفشان رفتم. همین جوری! با قدم های آرام حتی. اول ریتم صدایشان تند شد و خیلی زود قبل از رسیدن من همه شان فرار کردند. اگر می شد از ته دل قهقه می خندیدم و بعد دوباره پای پیاده راه می افتادم دنبال گله های دیگر که این ور و آن ور جمع می شدند. یاد دوران مدرسه و بازی "گرگم به هوا" افتاده بودم! اما آن موقع گرگ که می شدم کسی از من فرار نمی کرد! ولی حالا فکر می کردم دنیا در تسخیرم است. حس عجیبی بود. دلم می خواست غرش می کردم و عضلات گردنم را این سو و آن سو می گرداندم٬ درست مثل یک شیر وحشی! حتی آن لحظه که دختر باریک اندام با مانتوی کرم چسبان و یقه باز جسارت به خرج داد و مانند بقیه فرار نکرد. دستش را که بند باریک سبز رنگ داشت٬ بالا گرفته و از لب های براقش شعار بیرون می آمد. آن قدر محو لب هایش شدم که نفهمیدم چه می گفت. اما بر خلاف انتظارش٬ وقتی به او نزدیک شدم این باتوم بود که برجستگی های بدنش را لمس کرد... لمس نه! به شتم گرفت. حسی که بیش تر از لمس بدنش برایم لذتبخش بود. فریاد می کشید... فریاد می کشید... کم مانده بود که التماسم کند! کم مانده بود من با تمام وجود مثل شیر٬ بلند بخندم! شاید بار دیگر وقتی از کنارم رد شد برایم پشت چشم نازک نکند. شاید یادشان بماند زمین زیر پای من بود که می لرزید و حالا از این به بعد هر بار که گرگ شوم همه شان فرار کنند به جای آن که کیف مدرسه ام را دست رشته کنند..."

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. آن قدر سریع که حتی فراموشم شده بود آن هم یکی از آرزوهایم بوده است. یکی از آن آرزوهای محال و غیرقابل دست رسی که بدون هیچ راه روشنی برای دست یافتن به آن٬ در ذهنم جان گرفته بود. رویای "تنها زندگی کردن"!!! اما همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. و یک شب زمستانی٬ بله! به همین صورت سانتیمانتال و دراماتیک! یک شب زمستانی٬ اوایل دی ماه که زمین ها را برف ملایمی حاشور سفید زده بود٬ رفتند. اما مدت هاست که بعد از رفتن آن ها من به سئوالات و ابهامات بی شمار اطرافیان پاسخ می دهم. هزار "چرا" و هزار "چطور". نزدیکان٬ آشنایان٬ دوستان٬ همسایه ها و حتی آنان که به من لبخند می زدند! اما کسی که مرا می شناسد قطعن باید تا امروز فهمیده باشد حرف دیگران برایم کم تر  اهمیت دارد. با این حال هنوز پاسخ می دهم:

"باید می رفتند""ما! تصمیم گرفتیم که بهتر همان کاری ست که کردند""خب فعلن که شما جای ما نیستید!"به خاطر ما رفتند""چون من بالای ۲۱ سال بودم""من تنها نیستم!""کار من فعلن معلوم نیست" "هنوز درسم مونده٬ عجله ای هم ندارم!""مرسی که به فکر من هستید اما قصد ازدواج ندارم"و ... و گاهی در پاسخ دلداری ها:"بعله! حتمن قسمت همینه!" "بعله! قطعن حکمت همین بوده" و ...

اما چرا این ها را امشب می نویسم؟ چون باز یک همسایه که هنوز سئوال هایش بی جواب مانده بود امروز به بهانه عیادت مادربزرگم این جا آمد و بالاخره صحبت هایش به پسر عموزاده ی حاج آقا٬ شوهر ایشون ختم شد که از قضا شانس بنده زده و طلا فروش است!!! و من همچنان مانند نوار پر شده جمله هایم را در قبال... محبت ها؟ دل سوزی ها؟ کنجکاوی ها؟ پرسش های ساده؟ حق همسایگی ها؟ کمک ها؟ دخالت ها؟ حرف های معمولی؟... های آن ها تکرار کردم.

 اما چرا باز هم دارم این ها را می نویسم؟ این چیزهای معمولی و پیش پا افتاده را؟ چیزهایی که هرگز اثری به جا نمی گذاشت در خاطرم تا به فکر نوشتنشان بیافتم. از خود می پرسم و می دانم... می دانم چرا... خوب می دانم.

صحبت از آرزو ها شروع شد. آرزوها همیشه برای من امید زندگی بودند. می دانم که همیشه دنیا را از اتاق فرمان آرزوهایم نگاه کرده ام. از همان جا... اما چند مدتی ست که دیگر نمی توانم به آرزوهایم فکر کنم و برایشان نقشه بکشم... آب و رنگشان بدهم و به شان فکر کنم. کاری که همیشه می کردم و ... چرا دیگر  طرح نمیکشم٬ با کنته پر رنگش نمیکنم٬ رنگش نمیکنم و به آن فکر نمیکنم . چرا دیگر صفحه ها برایم هیجان و شور نقش زدن ندارند؟!

دلم گرفته مامان! از حرف های دی شب تو. حرف هایی که بی شک نمی دانستی چه تاثیری در من دارند. آن هم دی شب! بعد از آن اتفاقات و تو فکر می کردی من مثل همیشه قهوه ام را نوشیده ام٬ آرام و راحت روی کاناپه لمیده ام و صبح زود را در "کافه ونیز" نگذرانده ام و درخت های نارنجی جاده را ندیده ام و هوای شرجی پوستم را نوازش نکرده است و کیلومترها نرانده ام و دریا را گم نکرده ام و عروس آبی را روی ساحل سنگی ندیده ام و از تونل شماره ۶ نگذشته ام... مامان تو نمی دانستی و آن حرف ها را زدی. و تو خوش حال بودی. و فکر می کردی با حرف هایت داری مرا خوش حال می کنی... چون تو نمی دانستی من در ترافیک کرج خوابیده بودم و بیشتر از زانویم نگران جین سرمه ای رنگم بودم که مبادا سیم فلزی آن را هم مانند زانویم خط انداخته باشد!! تو این ها را نمی دانستی و جمعه ی من از نظر تو مثل همه جمعه های دیگر بود... اما جمعه من مثل جمعه های دیگر نبود! و تو آن حرف ها را زدی.

اوووهوم! حالا می دانم چرا آن ها را نوشتم چون می خواستم این ها را بنویسم و فکر می کنم خسته شده ام از کنترل کردن زندگی ام... فکر می کنم دیگر نمی خواهم پارو بزنم... فکر می کنم دیگر می خواهم دل دهم به جریان دریاها... و می دانم خسته می شوم از پارو نزدن و دل دادن به جریان دریاها.

و می دانم خسته شده ام از یک چیزی... از یک چیزی مثل انتظار!!! مثل یک بام و دو هوا داشتن!!

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

هر چه ماشین بیشتر در خیابان های شلوغ و پر ترافیک فرو می رود٬ بیش تر گیج می شوم! تو نه ترافیک را دوست داری نه چراغ قرمز های بلند مدت و نه شلوغی و گره های تاکسی ها درهم٬ اما ما خیابان حافظ٬ تقاطع جمهوری هستیم. جایی که تمام این بدی ها را یک جا دارد! وقتی می پرسم کجا می رویم می گویی خودت هم نمی دانی و اشتباهی وارد این شلوغی شده ایم...  من دیگر نمی پرسم کجا می رویم... چون هر کجای این شهر می تواند جای خوبی برای کنار تو بودن باشد...

اما من فراموش کرده بودم یک روز به تو گفتم دلم می خواهد بروم کافه نادری! جایی که می گویند صادق هدایت داستان هایش را می نوشته٬ فروغ و شاملو و خیلی ها که دوستشان داریم٬ آن جا دور هم جمع می شدند. کافه نادری در تصوراتم ترکیب قشنگی از چوب کهنه و بوی قهوه داشت و محیطی آرام و اندیشه پرور...

حالا که تابلوی کهنه و خاک گرفته اش را می بینم کنار تابلوهای درخشان کنار دستی اش٬ بیش تر از همیشه هیجان زده ام٬ تا آن جا که می توانی این خوش حالی را در چشم هایم ببینی. کافه نادری شباهتی به تصویر خیالی من ندارد اما... حسی که انتظار داشتم در تمام دیوار و میز و صندلی های رستوران گونه اش موج می خورد! شاید آن ویترین-یخچال پر از نوشابه و دوغ و صندلی های پایه آهنی و تا به تایش و حتی دیوار های کرم فاقد هر گونه قاب عکسی از شاعران و نویسندگانی که آن جا می رفتند و نام کافه نادری را "کافه نادری" کردند هم گویای تصویر خیالی آن نباشد. و بدتر از همه مقواهای هشدار دهنده حجاب که در هر متر به دیوار آویخته شده اند!  اما هنوز همان حس آن جا هست. در حرکات پیرمرد قرمز پوشی که فاقد هرگونه قواعد پذیرایی ست... و منوی کاغذی ساده و آن فنجان های بزرگ لبریز قهوه فرانسه که برای من و تو آورد. و آن دو لیوان ساده آب کنار قهوه ها... و کیک کشمشی مانده و کهنه... همه چیز بوی کهنگی خاطره انگیزی داشت... ساده و آرام و با دقت تمام خاطرات را در قلبش حفظ کرده بود. انگار به قدیم سفر کرده بودیم!

تو می گویی آن جا همیشه جای من است و اشاره می کنی به میز چوبی مماس با دیوار و دو صندلی کاملن چوبی و یک صندلی چوبی فلزی که دور آن را گرفته است. بیشتر از هر چیز آن پنجره های بلند درباری رو به باغچه و پرده های ضخیم آویخته به آن آدم را یاد "آن زمان ها" می اندازد! پیرمرد قرمز پوش دیگری شکردان را با یک ببخشید ساده از روی میزمان به میز بغلی می برد... و من و تو وقتی شکردان میز خالی پشت سرمان را می بینیم به حرکت پیرمرد می خندیم و می گوییم دارد می گوید قهوه تان که تمام شده...حالا بروید!!  و تو می گویی که یکبار یکی از هواداران صادق هدایت به همین پیرمرد بند کرده که جای صادق هدایت را به او نشان دهد و پیرمرد هم دست آخر٬ یکی از میزها را نشانه رفته و گفته:"این جا!" می پرسم:"حالا واقعن همونجا بوده؟" و تو می گویی:"خدا می دونه... چی بگم!" با خودم فکر می کنم که شاید هم همین جا که ما نشسته ایم می نشسته!! با کسی یا تنها...

تو دوباره به چشم هایم خیره می شوی... حالت چشم هایت امشب فرق می کند!! و می گویی:"الان تو زیبا ترین دختر کافه نادری هستی..." و من اصلن دلم نمی خواهد تو را مثل همیشه سئوال پیچ کنم که مگر تو دخترهای دیگر را از نظر گذرانده ای... چون جمله ات را خیلی دوست دارم!!!  کیک های بیاتش را با قهوه پایین می دهیم و وقتی بشقاب کیک روی میز می چرخد قطعه های کیکمان را گم می کنیم...! اما تو آن که پر کشمش تر است را پس می گیری...  می دانی آن حس حتی وقتی دستهایم را می گرفتی در دست های تو هم موج می زد.

وقتی کت و گوشی موبایلت را در دست گرفته ام و داخل باغچه کافه نادری منتظرت ایستاده ام... به انتهای حیاط نگاه می کنم٬ به استخر باریک و متروکه٬ به طناب هایی که از دو طرف راه را به انتهای تاریک باغچه مسدود کرده بودند. تو که بر می گردی پله های سنگی و قدیمی باغچه -که از بی توجهی غمگین به نظر می رسیدند- را به داخل بر می گردیم تا از کافه نادری خارج شویم. جلوی در خود را کنار می کشی و با دست مرا به خروج تعارف می کنی و من به تو لبخند می زنم و از سالن خسته کافه نادری می گذرم تا از آن جا خارج شویم.

دوباره به تابلو نگاه می کنم و دوباره برق خوش حالی در چشم هایم می درخشد! به تو می گویم که همین الان یکی از آرزوهایم براورده شد...

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

دوباره همان ساختمان عظیم الجثه و آهنی و زشت! دوباره تاکسی های کرم رنگ و آدم های چمدان به دست و تجمع چرخ دستی ها. دوباره درهای کشویی گیج و تردد بی نظم آدم ها... دوباره فضای بی روح و هزار چشم سرگردان! دوباره شنیدن صدایی آشنا از بلندگو ی سالن و ورق خوردن تابلوی بزرگ سیاه رنگ داخل سالن و عوض شدن نوشته های زرد و غلط. آدم های لمیده روی صندلی های خاکستری که با دهن کجی وزن آدم ها را تحمل می کنند و اشک ها و لبخند های هزاران نفر را به هیچ چیزشان حساب نمی کنند...

دوباره منتظر می مانی تا مسافرانت بارهایشان را تحویل دهند و دست به سینه قدم می زنی جلوی پنجره هایی که به تازگی شیشه مات جای شیشه های شفاف شان را گرفته و دیگر نمی بینی کجا می روند و بار تحویل می دهند. و حس می کنی آن قدر به چشم شان آشنایی که بهت سلام و عرض ادب می کنند و شاید هم خنده های کنایه آمیز!

دوباره باید ساعتی را کنار عزیزانی سپری کنی که ممکن است برای مدت ها چهره شان را از این فاصله نزدیک نبینی٬ دستشان را نگیری و صدای خنده شان به این وضوح در گوشت نپیچد. هنوز هم انگار باور این حقیقت پیش بینی شده دشوار است... و هنوز حتی در آخرین لحظات بدرقه در فرودگاه٬ فکر می کنی این سفر هم از همان سفر های همیشگی و کوتاه است...

دوباره آغوش ها برای بار آخر باز می شوند و دوباره چشم ها پر از اشک... و دوباره نجواها و نصیحت ها! "دلم برایتان تنگ می شود" "خیلی مراقب خودت باش... روی ما همه جوره حساب کن... زنگ بزن!" "شما هم مراقب خودتون باشید" و دوباره تمام می شود و دوباره آخرین بوسه ها از  راه دور... و دوباره خداحافظ!

دوباره به سمت پارکینگ فرودگاه می روی و دوباره فکر می کنی:"چندبار دیگر قرار است دوباره عزیزان را برای همیشه بدرقه کنی؟"

 

پ.ن۱: امروز عمه عزیزم٬ نیلوفر و شهریار برای همیشه دیار را ترک کردند اگر چه این رفتن تغییر مثبت و خوبی بود با این حال دلم گرفته است!

پ.ن۲: خوش به حالت نیلوفر که می تونی مامانم٬ بابام و آرش رو بغل کنی و ببوسی!

 

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

همیشه تو زندگیم بلند پرواز بودم

چیزهایی که خواستم همیشه خاص بودند.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک 

 

از عصر دلش از او گرفته اما از صبح است که دلش برای او تنگ شده!

دوباره دوستش سر به سرش گذاشته و گفته بود:"بالاخره تو هم عاشق شدی..." و این بار برخلاف دفعات قبل که به سادگی کل عاشق های دنیا را دست می انداخت و به سخره می کشید، و از ته دل به همه اراجیفی چنین می خندید و بعد می گفت عشق و عاشقی پیشکش خودتان! نتوانست بخندد یا چیزهایی مثل آن را بگوید و همکار دیگرشان را به زن ذلیل بودن متهم کند و دوستش را به اینکه صبح عاشق و شب فارغ می شود... فقط توانست لبخندی بزند و بگوید:"بابا! بی خیال..." انگار خاطراتی از قدیم جلویش قطار می شد و او متفکرانه فقط با لمس انگشت اشاره٬ وارسی شان می کرد!! نه میلی به وارسی داشت نه تلاشی برای اجتباب.

وقتی دلش خیلی گرفت، فرمانبرداری از عقل را کنار گذاشت و همانطور که به صفحه مانیتور خیره بود دستش را بلند کرد تا گوشی موبایل را از روی میز بردارد و به او زنگ بزند. سر انگشتانش که گوشی را لمس کرد آن را قاپید... اما، به جای گوشی... جعبه آدامس ریلکس در دستش بود که... همان موقع گوشی اش در 2 میلی متری جعبه زنگ خورد. خودش بود!

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

 آن جا که غبار ابرها پراکنده تر از خیال ماست

مرا بخوان! ای رهگذر کوچه های شب

ای تا همیشه به رنگ رویا٬ ای خوب٬ ماندنی

همان کجا که ابرها شکسته از نفس پرندگان و سایش بال هایشان

-در آستانه یک صبح نابالغ و بکر- در اوج قله های سرسبز و ساکت

رو به قبله کشف نشده واحدیت

نجوای "توبه" "توبه" را سر داده اند

و بی اختیار و گَله وار

پشت به پشت به تصور احساس ناشکفته بکارتِ جاودانگی سقوط می کنند

وقتی لمس سینه های سرما تقطیرشان می کند... تقطیرشان می کند...

*     *     *

مرا بخوان! چو صفحه های بی نشان

چو عشق های جاودان... مرا بخوان مرا بخوان!

ز چشم ها

                ز لبخند٬ ز آمدن ز رفتن

نگاه کن به من! من سطور نا نوشته ام... خطوط نا نگاشته ام

نه خط کهنه و نه نو... بریل هم نیم! که دست های تو

بخواندم ز پیکرم...!

مرا بخوان!

ز چشم ها٬ ز لبخند٬ ز آمدن ز رفتن

که من سطور نا نوشته ام... خطوط نا نگاشته ام.

به من کمک کن و بخوان

که حرف ها

تبلور سکوت اند... تحمل هبوط اند!

مرا بخوان.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

باید تو باشی آتشم

تا تن در آن آتش کشم

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

تمام حرف هایم یادم می رود. تمام حرف هایم یادم می رود وقتی به این رودخانه نقره ای عمیق نگاه می کنم و در واقع نگاه از تو می دزدم. تو چشم هایت یک جور خاصی ست. این را هرگز به تو نگفته ام اما بارها به آن فکر کرده ام. تو چشم دوخته ای به صورتم. نگاهت روی برآمدگی و فرو رفتگی اجزای صورتم می لغزد و گاهی روی نقطه ای توقف می کند! آن قدر طولانی که گاه وادارم می کند خط نگاهت را تعقیب کنم. نگاه مهربانت چنان به قلبم رسوخ می کند که انگار تمام کوچه پس کوچه هایش را می شناسد. دلم مالش می رود! چیزی ته قلبم فرو می ریزد و تو می گویی:" چشم هایت یک جور خاصی ست!"لبم را می  گزم و لبخند می زنم و به تو نگاه می کنم. لبخند به لب داری با آن چشم های قهوه ای آتشین! انگار قلبم هر لحظه بیشتر به سینه می کوبد. دست هایم را می گیری. چقدر سردی! و تو می گویی:"چقدر گرمی!" این جمله را چنان با رضایت و اشتیاق می گویی که می دانم حرارتم بیش تر می شود. "ونیز". این شهر دیوانه کننده برای من و تو شروع ساختن خاطرات تازه ای ست. به آن رودخانه نگاه می کنم و لبریز لذتی پریشان می شوم. اگر چه هیچ تعلق خاطری به آن ندارم. به آن آب رقصده و زلال و آّن پل سنگی کوچک و کوتاه که کنده کاری های رنسانسی دارد و جز پرستوی باریک و زیبایی که آسمانش را چرخ می زند عابری روی آن نیست. دور می شویم از رودخانه نقره ای٬ پنهان می شویم از دید مرد قایقران که چند مسافر گردش گر را داخل قایق پهنش در رودخانه می گرداند. دختر زیبایی در بین مسافرانش نشسته بود٬  پیراهن سفید حریر پوشیده بود با کلاه لبه پهنی به همان رنگ. لحظه ای به تو خیره شد. دست ظریفش را روی کلاه گذاشته بود تا جریان ملایم باد قاپش نزند و لبخند بزرگی دندان های سفید مرتبش را از میان خطوط لب های صورتی اش به نمایش گذاشته بود. تو ولی هیچ کدام را نمی بینی! نه مرد قایق ران با کلاه حصیری و پیرهن چرکش نه آن دختر شاه پریون را!

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

یاد باد... آن روزگاران یاد باد!!

(البته صرفن یاد باد... همین.)

 

 

 

 

و هزاران خاطره دیگر پشت میزهای چوبی کنده شده... کنار ده ها دوست کوچک دیگر... زیر نگاه معلم و ناظم و مدیر... صدای زنگ مدرسه... زنگ های تفریح٬ زنگ های ورزش٬ صف بوفه حیاط... بوی نوی کتاب٬ دفتر٬ مداد٬ کیف و جامدادی٬ لباس فرم مدرسه٬خماری صبح٬ نگرانی امتحان٬ برگه های امتحانی خط دار٬ استرس پای تخته رفتن و...!

همه توی قاب خاطره خاک می خورند. خداحافظ کودکی٬ خداحافظ معصومیت.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

زمان گذشت و زمین بیست و شش بار نواخت!!

چراغی به دستم، چراغی در برابرم/ من به جنگ سیاهی می روم

گهواره های خستگی / در کشاکش رفت و آمد ها ، باز ایستاده اند

خورشیدی از اعماق، کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند

"تولد" جریانی جدی میان دو مرگ است...

شادی امروز بی رحم است و بزرگوار

من برمی خیزم،چراغی در دست، چراغی در دلم.     (احمد شاملو)

 

یک صبح بارانی و لطیف در اواخر شهریور با صدای اس ام اس بیدار می شوی... این یعنی "تولدت مبارک" و لب هایت بی اختیار به لبخندی باز می شود. از نور خورشید –که همیشه از پنجره کوچک کنار تخت، اتاق را روشن می کرد- خبری نیست. پنجره را باز می کنی و بوی مرموز باران با صدای قطرات ناهماهنگش حال وصف ناپذیری را به داخل هدایت می کند. انگار یک گروه موسیقی آن جا کنار پنجره منتظر بوده اند تا از خواب بیدار شوی و برایت موسیقی شادی را بنوازند. همان طور روی تخت دراز می کشی و چشم می دوزی به عمق محو و خاکستری آسمان با قطرات نامریی بارانش. شعر فروغ به یادت می آید:" ای هفت سالگی، ای لحظه شگفت عزیمت، بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت..." بعد هم فکر می کنی خیلی هم به جهالت نرفت! و در واقع مطلقن در جهالت نرفت. از چند وقت پیش با خود کلنجار می روی. 26 را بارها تلفظ کرده ای تا هر وقت از این به بعد از تو می پرسند چند سال داری در دهان بچرخد 26! آخر اصلن به ات نمی آید 26 سالت باشد!! این را وقتی می گویی که لیست آرزوهایت را با زمان بندی شان مقایسه می کنی. از چند روز قبل پیام های  پر محبت و مهربان تبریک دوستان و فامیل را گرفته ای و هر بار لبخند عمیقی بر لب رانده ای و به تمرین تکرار رقم 26 فکر کرده ای. فکر می کنی این یعنی آستانه بلوغ جوانی. این یعنی چشیدن طعم زندگی در معنای لذیذ آن. این یعنی فوجی از قدرت و خواست و انگیزه، کوله ای هرچند اندک!! از تجربه و راهی هنوز ناپیدا در پیش رو. نمی توانی منکر غرور درونی ات شوی از حس خوش روز تولدت. با این حال به شکل شمع 26 فکر می کنی که احتمالن قرار است روی یک کیک شکلاتی فوت کنی. و این گاه حس غریبی را به شادی درونی ات اضافه می کند.

 اگر چه به روزهای تولد تابستانی آفتابی عادت داری اما یک حس عجیب از این هوای لطیف و متفاوت در اواخر شهریور این تابستان داغ و سوزان، مبارک باد تولدت را نوید می دهد. و تو هنوز نمی دانی شاد باشی یا غرق افکار در تکرار هجای خونین قلبی که 26 سال است برایت می زند... این هوا مستت کرده و انگار پا در رویایی گذاشته ای. رقص بی پروای حریر آویخته مقابل پنجره در کشاکش عبور نسیم خنک و زودهنگام پاییزی در صدای نت های بی نظیر آهنگی از "نامجو" وادارت می کند سرت را با صدای آهنگ در احساس لذتی وحشتناک، آهسته تکان دهی...!

چیزی که مبرهن است تو 28 را دوست داری... بدون شک دوست داری.  تو 28 مین روز از شهریور هر تابستان را دوست داری. چرا که در این روز برای بار اول طعم گس اکسیژن به ریه هایت راه یافته. مادری دومین لحظه مادری اش را لبخند زده و پدری تنها فرزند دختر خود را "شیرین" نامیده. این روز با تو به طرز عجیبی مهربان و خازعانه رفتار می کند! کنار تو می نشیند تا با هم سالی را که گذشته نگاه کنید. بدون هر قضاوتی. به همه چیز آن فکر کنی. و معمولن لبخند رضایتی به لب برانی و بگویی از این به بعد بهتر هم می شود.

من در این روز هر چه که باشم یا نباشم بدون شک، شکرگزارم.

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

چراغ ها را من خاموش می کنم! آخر این روزها نور٬ نورها چشمم را می زنند. حتی صبح٬ وقتی نور اندکی از پنجره رو به خیابان٬ خانه را نیمه روشن کرده است. فکر می کنم ای کاش پرده حریر مقابل آن ضخیم و تیره بود. نمی دانم چرا! همه چراغ های زرد خانه را هم٬ من خاموش می کنم.

البته همه چیز مرتب است. انبوه لباس های انباشته شده را در کمد آویزان کرده ام. حوله ها سرجایشان است. لباس های سبد رخت چرک را داخل ماشین لباسشویی شسته ام. لیوان ها و ظرف های تلمبار شده داخل سینک حالا همگی داخل آب-چکان برق می زنند. خانه را جارو زده ام و ماپ کشیده ام. روی سرامیک ها دیگر جای لکه های عجیب و خاکستری توی ذوق نمی زند. با دستمال تمیز نخی و شیشه شور میز ها و قاب عکس های ریز و درشت و آینه بزرگ روی دیوار حال را گردگیری کرده ام. کامپیوتر و تلویزیون هم تمیز شده اند. تنگ شراب بلوری و هر ۵ پیک که دورتا دورش حلقه زده اند-یکی از آن ها نمی دانم در چه مناسبتی شکست- را شسته و خشک کرده ام و سر جایش روی قفسه ویترین چیده ام.

پاهایم را داخل وان آب گرم ماساژ داده ام و به قولی قلب دوم را هم از نظر ننداخته ام. ماسک میوه مخصوص را روی صورتم گذاشته و ۲۰ دقیقه انتظار را مانیکور انجام داده ام. دوش گرفتم و صورتم را به آرامی با صابون مخصوص شسته ام. یک لیوان بزرگ و گشاد معجون لاغری افلاطون خودمان! را خورده ام و یک کاسه ماست کم چرب و شوید خرد شده داخل یخچال آماده گذاشته ام تا مثل هر شب ساعت ۱۲ قبل از خواب بخورم. مسواک زده ام و غالب ثابت کننده دندانم را گذاشته ام.

"میم" پولی را که مقروض بود بهم داد و قول داد بقیه اش را به زودی بپردازد که البته مبلغ زیادی از آن نمانده. نماینده دانشگاه هم دیروز عصر تماس گرفت و قول داد هزینه طراحی را تا شنبه به حسابم واریز می کند. مدیر داخلی شرکت سابق هم تماس گرفت و گفت فردا می توانم برای گرفتن نامه ای که درخواست داده بودم بروم دفتر.

باشگاه را مرتب می روم و بیش از ۲ ساعت تمرین می کنم. بدون خستگی ۳۰ دقیقه روی تریدمیل با سرعت هفت و نیم می دوم. هنوز مربی شنا از من تعریف می کند و می خواهد حتمن برای دوره های نجات غریقی ثبت نام کنم. صبح ها زودتر از همیشه بیدار می شوم و هنوز از شب زنده داری هایم لذت می برم! اگر چه جایی از آخرین کتاب e-book گابریل گارسیامارکز خواندم نظم و ترتیب بیرونی راهی ست برای پنهان کردن بی نظمی درونی!!! 

اما خُب این ها از نظر من یعنی همه چیز خوب است اگرچه نورها! این روزها نور ها چشمم را می زنند و دلم تاریکی می خواهد. دور شدن نورها! خاموش شدن نورها!  از چه چیز می خواهم فرار کنم؟!

گاهی فکر می کنم کوه یخی منفعلی شده ام که در درونم کوه آتش فشان فعال و خاموشی ست! گاهی فکر می کنم آن آرزوهایی که همیشه در سر دارم٬ وقتی برآورده می شوند تازه به درست بودن آن ها شک می کنم! و غول چراغ من بدون کوچکترین دخلی تنها شانه ها را بالا می اندازد که یعنی خودت خواستی!  گاهی فکر می کنم قلبم هم یخ زده٬ در واقع فکر نمی کنم... گمان می کنم! و می ترسم و گاهی خود را دل داری می دهم که این طور ها هم نیست فقط لجباز شده و دمای گرم شدنش بالا رفته! و دیرجوش.

من باید بیش از آن که نگران قلب دوم ام باشم٬ قلب اول ام را دریابم!! اما مانده ام چطور او را در آب گرم فرو کنم و ماساژ دهم؟ یخ های اطرافش را ذوب کنم؟ و مطمئن شوم دیگر نمی ترسد؟

ای کاش دوباره این عاقل بی چاره بشکند... بشکند! کاش عاشق شود... کاش عاشق شوم!

Love me tender,"
Love me long,
Take me to your heart.
For its there that I belong,
And well never part.

Love me tender,
Love me true,
Tell me you are mine.
Ill be yours through all the years,
Till the end of time.

when at last my dreams come true
Darling this I know
Happiness will follow you
 *"Everywhere you go

 ترجمه: دوستم داشته باش مهربان! طولانی. مرا به قلبت راه بده چراکه تنها به آنجا تعلق دارم/ عاشقم باش مهربان٬ به حقیقت. بگو برای منی و من برای تو خواهم بود سالیان سال٬ برای همیشه/ وقتی بالاخره رویاهایم به واقعیت پیوست٬ عزیزم این چیزی ست که می دانم "اتفاقات رهایت نمی کنند هر جا که بری"

 * ترانه Love Me Tender از Elvis Presley

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

امروز در بهترین شرایط فقط توانستم تعداد سیگارهایی را که می کشیدم شمارش کنم. وگرنه تمام روز هیچ تمرکزی روی زنده بودنم نداشتم. سیگارها را هم از این جهت شمردم که بعدن خود را شماتت کنم و طعنه بزنم که ترک کردن سیگارم هم به درد زباله دانی می خورد. صبح هنوز چشم باز نکرده بودم که ساقی تلفن کرد. معمولن وقتی با صدای تلفن بیدار شوم آن را جواب نمی دهم. چون تا نیم ساعت بعد از بیدار شدن هنوز مغزم در خواب و بیداری گیج می خورد اما بی اختیار برای او تفاوت قایل شدم. به زحمت صدای گرفته ام از گلو خارج شد تا بگویم الو. وقتی با آن صدای گرفته و هق هق ممتد گفت پشت در آپارتمان ایستاده خواب از چشم هایم پرید و با شتاب روی تخت نشستم. کتاب داستان از روی سینه ام سر خورد و نقش زمین شد. چراغ مطالعه همچنان می سوخت و روشنایی زننده ای را در آن وقت صبح به اتاق ارزانی می کرد. گوشی را قطع کردم و از جا برخواستم... اما گام هایم کُند و بی رمق بود با آن که می دانستم ساقی پشت در منتظر ایستاده. تمام تنم درد می کرد٬ انگار تمام شب را تا صبح کتک خورده ام. برای اطمینان از پشتِ چشمیِ در نگاهی انداختم... خودش بود. در را گشودم و آن سر و صورت اسف ناک را دیدم. چشم هایش مانند دو خط سیاه میان کوهی از پف نیمه باز بود. بینی اش سرخ و ورم کرده بود. بدون اینکه حرفی رد و بدل شود با دیدنم خود را در آغوشم انداخت و گفت:"تمام شد... همه چیز تمام شد" نوازشش کردم. گفتم بیاید داخل تا کمی حالش جا بیاید و بگوید موضوع از چه قرار است. اما ساقی مرا محکم بغل گرفته بود و گریه می کرد. هنوز جای دندان هایش روی کتف راستم باقی مانده. سرخ و فرو رفته. کسی اجازه نداشته با من چنین کاری بکند. همه معمولن با من رودربایستی دارند اما او داشت از شدت فشار می مُرد! قادر به انجام کاری نبودم. مثل مجسمه خشکم زده بود. من هم فقط در آغوشش گرفتم. آن موقع صبح غیر مترقبه ترین اتفاق ممکن بود. ساقی صورتش را از روی شانه ام بلند کرد و به زحمت از میان آن همه ورم پلک و زیر چشم٬ نگاه سرخ اشک آلودش را به من دوخت و گفت:"تمام شده..." صدایش از ته دالانی عمیق برمی خواست. من که هنوز انگار نمی توانستم بین حقیقت و خواب تمیز قایل شوم خیره به او مانده بودم و توقع داشتم کشیده ای از غیب به صورتم نواخته شود تا از خواب بپرم! ساقی بریده بریده ادامه داد: "دیگر اجازه ملاقات نمی دهند... دیگر امیدی نمانده... مُرده... مُرده... کشتنش... "

 *  *  *

ساعت ۳ بعد از ظهر تنها چیزی که در سرم پژواک می شد این کلمات بود:"او نمرده! او نمرده! ... " یک امید واهی که از عمق قلبم بلند می شد نه دنیای حقیقی پیرامون. سیگارهای لعنتی٬ حرامزاده های مفلوک... این آخرین نخی نیست که می گیرانم. این وسوسه غم آلود لذت بخش فعلن تمامی ندارد. ساقی چند دقیقه بیش تر نماند و رفت. من هم قادر به اصرار کردن نبودم. حتی قادر نبودم جزییات را از او بپرسم. نمی دانم آمده بود به من خبر دهد یا به خودش اندکی دلداری... اندکی تسکین و هم دلی! هر چه که بود هیچ کدام میسر نشد. نه از ماوقع باخبر شدم نه او را تسکین دادم. فقط مثل تیر سیمانی ایستادم تا کسی با فشار دادنم اندکی فشار های درونش را جایی ریخته باشد. ساقی رفت و قبل آن گفت:"حالا وقت آن رسیده که نامه ای را که سپهر خواسته بود به تو بدهم بخوانی... من از متن نامه بی خبرم... این درخواست برادرم بود... اما من نامه را گم کرده ام" و رفت. سپهر؟ نامه؟

مگر او می دانست که دوستش دارم؟ یعنی در زندان تازه به یاد من افتاده بود؟ آن جا٬ پشت میله هایی که آزادی را هجی می کنند و معنای زیبای زندگیِ شرافتمندانه را تجسم می کنند؟ آن جا تازه وجودش از خواستن شعله ور شده بود؟ وقتی دست هایش کوتاه بود؟ یعنی در آن سیاهی سلول امیدسوز به من فکر می کرده؟ برایم نامه نوشته؟ از ساقی خواسته تا نامه ای را پس از مرگش به من برساند؟ آخر برای چه؟ ما٬ آن همه روز با یک اشاره دستمان به هم می رسید و صدایمان را می تولنستیم به گوش هم برسانیم... یعنی حالا خواسته بود من بدانم او هم دوستم داشته تا معشوقی بی خبرش هم بر مزار بی نام و نشانش اشک بریزد؟ تا حسرت روزهای سکوت را بخورد؟ تا از عمق  وجود بسوزد؟ آخر چرا؟ نه! این انصاف نبود... ساقی چه بلایی سر نامه آورده بود؟ شاید چیزهای دیگری در نامه نوشته شده باشد. باید نامه را هر طور شده پیدا کنم. به عمد نمی داد یا واقعن گم کرده بود؟ چرا وقتی زندگی به شماره افتاده بود "دوست داشتن" قرعه کار به نام من دیوانه زده بود؟! 

 

پ.ن ۱: نمی دانم این هذیان ها چرا امشب به من وحی شدند.

پ.ن ۲: عاشق هیچ زندانی سبزی نیستم اما بدون شک همه شان را می ستایم.

پ.ن ۳: من از سیگار بیزارم!

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

می گوید:"خیلی دلم می خواهد دوباره ببینمت. آن روز را که پالتوی کوتاه قهوه ای پوشیده بودی با آن چشم های براق و لبخند شیرینت... هرگز از یاد نبرده ام!"

می گویم:"اما من دلتنگ آن روزها نیستم... فراموششان کرده ام"

می گوید:"شاید تو فراموش کرده ای... اما من نه! نمی خواهم از آن روزها چه بد چه خوب با تو حرفی بزنم... می خواهم ببینمت!"

می گویم:"نه!"

می گوید:"فقط یکبار دیگر می خواهم  تو را ببینم..."

می گویم:"نه!"

می گوید:"چرا؟ مگر آن روزهای با هم بودمان آن قدر برایت ارزش ندارد که بخواهی مرا ببینی؟"

می گویم:"مدت ها از آن روزها می گذرد... دیگر حتی به آن روزها فکر هم  نمی کنم. همه چیز را برایم تمام کرده ای... برایم تمام شده! خودت گفتی یک کتاب را وقتی بسته شد پاره پاره اش نکنیم...بگذاریمش تا در قفسه ذهن همانطور زیبا بماند... پس خرابش نکن."

می گوید:"هنوز هم می گویم! به همین خاطر دوباره سری به آن کتاب مخملی زیبا زده ام... یکبار برای آخرین دفعه... تو مرا می شناسی، آن قدر مغرورم که شاید اولین بارست این قدر اصرار می کنم برای یک دیدار ساده! و می دانی چقدر همیشه برایم ارزشمند بوده ای."

پوزخند می زنم. از آن پوزخند ها که همیشه از آن ها بدش می آمد. می گوید:"دلم برای این پوزخند هایت هم تنگ شده بود!"

سکوت می کنم. می گوید:"دیگر نمی خواهی حتی مرا ببینی؟" فکر می کنم و بعد از سکوتی نسبتن طولانی می گویم:"الان نه!"

می گوید:"پس کی؟!"

می گویم:"زمستان! دهمین روز زمستان... توی همان کافی شاپ میدان تجریش... "

می گوید:"معنی این حرف چیه؟ منظورت چیه؟!"

"می خواهم با همان پالتوی کوتاه قهوه ای که کمی برایم گشاد شده بیایم..."

منظورم را می فهمید. او همیشه حرف های کنایه آمیزم را خوب درک می کرد اما بیش تر از آنکه به اش بر بخورد و بخواهد از آن چه اتفاق افتاده بود دفاع کند و یا خود را تبرئه کند و یا به اصطلاح خودش مرا از اشتباه بیرون بیاورد و بگوید حرف های آن روز برفی در آن کافی شاپ مدرن و شلوغِ پس کوچه های تجریش، عین واقعیت بود... خوش حال می شود و می گوید:"با همان چشم های براق و خنده همیشگی؟!"

می گویم:"فکر می کنم آن ها زیادی به ام گشاد شده اند!!"

 

پ.ن: فقط یک گفتگوی داستانی!

پ. ن ۲: بگذار فرض کنم تو خوبی.

پ. ن ۳: کدام یک از ما در قصه ای از قصه های زندگی آدم برفی نبوده ایم؟!

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چَشم می گون٬ لب خندان٬ دل خرم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران!

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

من عصبانیم. خیلی هم عصبانی. و چقدر دلم میخواست می توانستم ددددداددددد  بکشم. چون خیلی جدی عصبانی هستم! و دیگر حتی یک سر سوزن پُز انتخاب واحد آن-لاین دانشگاهمان را نمی دهم. به نظرم این تنها حُسنش بود که می شد از آن به نیکی یاد کرد که... آن هم به فنا رفت. 

اما به جایی رساندنمان که می گوییم: "کجایین انتخاب واحدهای دستیِ بی ادعا!! با همان صف های طویلِ تپه ای و شلوغی و ازدهام و خر تو خری؟! و  مسئول گروه خوش رو و مهربان!! با همان اخم همیشگی و یکدست و ابروهای پرپشت پیچ خورده ی دوست داشتنی و دماغ سربالا و پشت چشم نازک کردن های دلبرانه!!!"

سایت دانشگاه هیچ رقمه حاضر نیست باهات راه بیاد و وارد صفحه شخصی ت بشه. پولی که از حساب جام بانک ملت به حساب دانشگاه از طریق همین سایت واریز کردم همچنان در راه گیر کرده و بانک ملت هم می گوید یک جایی گذاشتَتِش که خودش هم نمی داند کجا!! اما قبول دارد که پیش خودش است و گفته تا فردا عصر پسم می دهد... راست یا دروغ٬ چه سود؟ من فردا صبح ساعت ۸ باید انتخاب واحد کنم وگرنه یک کلاس سیاهم گیرم نمی آید... جمعیت "دانشجویان امیدوار بی هدف" زیاد است و کلاس های خوشموقع و استاد نسبتنخوب کم!! مسئول همان بانکِ گیج پیشنهاد فرمودند دوباره مبلغ مورد نظر را از حساب مبارک واریز کنم که لابد برود بغل دست آن یکی!! بچه ها می گویند این ترم با پارسیان هم می شود پرداخت کرد. خوشحال می شوم! سریع کارت پارسیان را بیرون می کشم و این بار هر چه تلاش می کنم با پارسیان پرداخت کنم٬ سایت دانشگاه هیچ رقمه باز نمی شود و در ارور پیج گیر کرده!!

در همین جاست که یاد ترانه "کیوسک" عزیزم می افتم و با خودم میگم چرا؟؟؟ آخه چرا ما لایق چنین عذاب کشیدن هایی هستیم که راه حل های ساده ای دارند؟!! و به درز کردن نالایقی مدیران٬ سران ارشد و مسئولان مستقیم  این مرز و بوم سِر شده فکر می کنم که تا همه جا رسوخ کرده و همه چیز را تحت شعاع خودش قرار داده... و بنی بشری را در آسایش به حال خودش رها نکرده.

قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت
تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت؟!!


پی نوشت بسیار مرتبط: بدون اغراق همه چیزمان شده همان "پیتزای قرمه سبزی"!! نه مدرنه نه سنتی.

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

"همه در سکوت مرگ فرو رفته اند. شهر خالی از سکنه است. درخت ها سوخته اند. زن ها فاحشه شده اند٬ نان خالی هم گیرشان نمی آید٬ و نمی دانند چطور خودشان را گرم کنند. و تنها در انتهای شهر٬ در باغ سبزی هیتلر و معشوقه اش زندگی نسبتن آرامی دارند..." و یکباره "سوجی" غیبش زد!

در آخر "اورهان" هم مُرد و به قول خودش این زهر را قبل از او٬ بقیه سر کشیده بودند. آیدا٬ پدر٬ مادر و احتمالن آیدین! و داستان در برف های سرد و کُشنده اردبیل تمام می شود. آن جا که حس ناچاری و سرما از میان سطور کتاب در یقه ات سرازیر می شود و عجز و تسلیم و فرار بی نتیجه از سر و روی اورهان می بارد.

احتمالن برای نوشتن از این شاهکار ادبی کمی دیر است و بسیاری از شما آن را قبلن خوانده اید و در کتابخانه تان خاک می خورد. اما من تازه خواندمش. سه شنبه هفته پیش خریدم و امشب تمامش کردم. به نظرم جالب و عجیب بود. داستان دائمن تو را تکان می دهد و  سیر یکنواخت ندارد. انگار تو را مانند مایعی داخل بطری در بسته ریخته و مرتب چپ و راست تکانت می دهد! و هر بار من فقط استعداد و دیدگاه عباس معروفی را تحسین می کردم!

اگر هنوز نخوانده اید: سمفونی مردگان٬ نشر ققنوس٬ عباس معروفی 

به قول سوجی:"آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد!"

از امشب کتاب "پیکر فرهاد" او  را شروع می کنم. 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

بالاخره یافتمش. آن رنگ سرخابی که می خواستم٬ روی آستری از الیاف لطیف خاکستری رنگ. بالاخره آن دانه های "قهوه" اگرچه مطبوع اما تکراری از تابلوی نمایش رفتند. تغییر! چیزی بود که این جا هم می خواستمش. این جا در تصویر خوانای روح ناپیدای من. نمی دانم چقدر دوستش داری، چقدر فکر می کنی طرح های قبلی با آن رنگ های "قهوه" ای و دانه های درشت و عطرآگین قهوه بهتر بود! نمی دانم چقدر ممکن است پیشنهاد کنی قالب را تمام و کمال به شکل سابقش در آورم... اما... من این خاکستری را زیر سرخابی دوست دارم. من نفوذ رایحه دل پذیر قهوه را از فنجان درهم تصویر در تار و پود خیال تو دوست دارم... سادگی اش او را با روح من برابر می کند.

همین/

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

به دنبال تغییرم. تغییر در همه جا. حتی در صفحه وبلاگم. دلم می خواهد کلمه "تلخ" از اول عبارت معرف وبلاگم حذف شود. دلم می خواهد دانه های "قهوه" با آن عطر مطبوع و طعم بیدادگرشان-که حالا هر روز در انزوای کلیشه شدن میان وبلاگ ها٬ هر چه بیشتر فرو می رود- دست از نمایش بردارند و از تابلوی معرف صفحه نخست وبلاگ پایین بیایند. دلم می خواهد این صفحه های آغشته به "قهوه" رنگ و بوی تازه ای بگیرند. رنگ و بوی تازه ی یک جریان تازه که هر روز بیشتر مرا به سوی خود وسوسه می کند! دلم می خواهد رنگ "آلبالو" به جای "قهوه" زیر و روی صفحه ها شُره کند و به جای فنجان "قهوه"ی داغ٬ تصویر درشت گل لیلیوم بیرون بزند. یاسی رنگ یا نباتی! اما کاغذ نوشته ها همچنان سفید باقی بمانند با خط های نامرئی تا دست های جادوگر افکار من دانه های رنگین در آن ها بکارند...

نه! اشتباه نکنید. من عاشق نشده ام! این ها علائم عشق در من نیست. البته... اگر تعبیرمان از عشق همان عشق ها باشد٬ من عاشق نشده ام! من تغییر کرده ام. من دلم خواسته تا پیله از دور و برم فرو بیافتد. آفتاب تند و تیز نیمه های روز چشمهایم را بزند... چشم هایم را بمالم... باز هم. و دوباره زندگی را از نو تماشا کنم. تا بالهای بسته ام در محدوده تاریک پیله های ذهنی٬ تا همیشه مقهور ظنی اشتباه و سوءتفاهمی نامانوس نمانند. کش و قوسی به خود بدهند. بی وحشت... بی ترس... بی خجالت! بدون هیچ لرزش و ابایی.

حقیقت این است که هرچه فکر می کنم دیگر نمی توانم بگویم:

"زندگی مانند یک فنجان قهوه است!
که البته می توانی آن را تلخ بنوشی، یا شیرین کنی و یا همراه با شیر!
شما چی میل دارین...؟!"

و طبع زندگی را محکوم به تلخی کنم. نه! حالا فکر می کنم زندگی "قهوه" نیست اما قهوه هم می تواند باشد. ولی بدون شک اندیشه و بینش و دیدگاه ما در یک کلام روح ما پیمانه های سالمی ست بدون لب پَری! که می توانیم آن را با هر چیز پر کنیم. حتی شاید آب" آلبالو"ی تازه ی غلیظ و هوس برانگیز! و یا حتی ترکیب انگورهای درشت و سیاه در جوشش مخمرها... شما چی تو پیمونه ریختین؟  

و البته هنوز من همانم. همان سرگردان! همان کسی که فکر می کند گم شده یا گم شده دارد! همان کسی که تنهایی را دوست دارد و در عین حال بدنبال فرار از تنهایی ست. همان کسی که احساسش همیشه بی اراده در تمام سطوح افکارش رسوخ کرده و همان کسی که ساده می رنجد ساده می جوشد ساده می خندد ساده می گوید... و سخت می بیند و سخت حرف می زند و سخت می گیرد!

همان که شبی در سحرگاه میل به اعتراف می یابد و همواره خود را سرزنش می کند و متهم می سازد به جرم تباه کردت خیلی از لحظات پاک و معصوم که خط خطی شد... من همانم!

اما به گمانم دارم تغییر می کنم. مثل "قهوه" به" آلبالو" و یا شاید هم "شراب" ناب شیراز!!

 

پی نوشت: مرا در یافتن عبارتی تازه یاری دهید!!

پی نوشت ۲: یک اعتبار در خط آخر نوشته انگار به قوت خود باقی ماند. همان که به بهانه اش نوشتم! یگانگی "تلخی" در قهوه و شراب!

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

دی شب٬ حتی بعد از رعایت کردن تمام آن قوانین نه چندان موثر توکای مقدس عزیز خواب در چشم ننشست و بلکه شکست! و بدتر از آن برمبنای استدلال پست مذکور دچار شبهه "بی وجدانی" هم شده ام! به هر طریقی خود را می فریفتم تا بلکه چشم هایم احساس خواب و سنگینی را حس کند و روی هم برود اما نشد! تمام مجله همشهری جوان را -که بعد از یک تحریم طولانی و تنها برای تازه کردن حس و حال هوای آن روزهای سر در برفی- خریده بودم آن شب خواندم، اما افاقه نکرد! فیلم دیدم اما باز... انگار بنا بود سپیده آرام و زیبای صبح تابستان را تماشا کنم. تصمیم گرفتم به جای زور زدن و خوابیدن بدون عذاب وجدان! و نگرانی و بی توجه به اینکه ساعت ۶ صبح را هم پشت سر گذاشته است٬ کنار پنجره رو به خیابان در کمین طلوع سپیده دم بنشینم!! و چه کار خوبی کردم. حس فوق العاده ای داشت!

از روزی که تصمیم گرفتم کار سابقم را رها کنم تا ابتدای همین هفته٬ کوچکترین تمایلی برای شروع کاری جدید و تعهد به شرکت یا شاگرد یا مشتری طرح را نداشتم! بعد از ۵ سال دلم می خواست مدتی بی قید و تعهد برای تمام آن کارهایی  که تصور می کردم "کار کردن" مانع انجام آنها شده است٬ وقت صرف کنم. مثل تا دیرقت بیدار نشستن، تا دیر وقت خوابیدن، ورزش، استخر، خرید، مهمانی٬ با دوستان گشتن، کتاب خوانی، نوشتن و نوشتن و چه و چه و چه!! اشتباه نکنید... من به اغلب این کارها رسیدم. خیلی از این قبیل کارهایی که کم کم در لیست آرزوها سرانده شده بودند٬ برنامه روزانه ام شد و انجامشان دادم. اما یک چیزی کم بود! یک چیزی که تعادل غده هیپوفیز مرا به هم ریخت و ساعت آناتومی مرا مختل کرد... یک چیزی مثل... مثل... تعهد به شرکت یا شاگرد یا مشتری طرح! یک چیزی مثل استرس و دل شوره کار، عصبانیت های گاه به گاه و حرص خوردن و از همه مهم تر داشتن یک کارفرما یا مشتری برای بد و بیراه نثارش کردن و گناه عالم و آدم را از چشم او دیدن و خلاصه احساس خوب بیگناهی کردن!!

پی نوشت: البته هیچ نگران نشوید دوستان عزیزم! چون درست از ابتدای همین هفته به محض احساس چنین میلی٬ اقدامات لازم انجام شده.

پی نوشت۲: امشب در حال درمان بیداری ام بودم با خواند کتاب "سمفونی مردگان" که دوستی برای دردودل کردن زنگ زد و  طبابتم را درهم ریخت!

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

چند سال بود که آن جا سکوت کرده بودند. چند سالی بود خاک می خوردند و کسی به شان اهمیتی نمی داد. زیر سنگینی جعبه های دیگر. زمانی به یادشان افتادم که گوشه ی خیابان انقلاب کتاب "همسایه ها" ی احمد محمود را دیدم. کتابی که دیگر در بازار پیدا نمی شد و کنار خیابان باید بهایی بیش از ۵ هزار تومان برایش می دادم. آن روز عصر یاد جعبه هایی افتادم که تا ارتفاع سقف٬ دیوار یک طرف انبار را پوشانده بودند. بابا قبل از رفتن با آن ها وداع هم نکرد و در چشم انتظاری هر روزشان ترک کرد. و آن ها همچنان که سینه به سینه ی هم مرتب ایستاده بودند٬ هر روز عصر چشم به در دوخته٬ منتظر ورود بابا بودند تا همانطور که عینک بدون قابش با دو بند سیاه  روی سینه آویزان است٬ مثل همیشه وارد شود و یکی از آن ها را برای دومین و یا شاید چندمین بار ورق بزند! بابا حتی دلش نیامد آن روز نگارهای تاریخ زندگی اش را داخل جعبه کند و از جلوی دست ما برشان دارد تا در امان بمانند!! و حتی بدون هیچ سفارشی به ما ترکشان کرد. بعد از رفتن بابا، کتاب ها ماندند و چشم انتظاری برای حتی یک خواننده ی گذرا!

تا اینکه یک روز درِ آن اتاق باز شد، نور کمی به داخل تابید و رقص گرد و غبار را به رخ کشید. جعبه های مقوایی بزرگی را جلوی قفسه شان گذاشتیم و یکی یکی آن ها را از قفسه بیرون کشیدیم. امیر گفت:"این کتابهای بابا خیلی ارزشمند اند... برای من جنبه معنوی زیادی دارند! الان میذارمشون تو جعبه کنار اما بعدن که ساخت خونه تموم شد، یک کتابخونه مخصوص می سازم واسه این کتابها و میام می برمشون!" یکی از کتاب های دکتر شریعتی را برداشتم و ورق زدم. تمام کتاب ها و جزوه های دکتر شریعتی کنار هم در یک قفسه بودند. بابا معتقد بود بعضی از کتاب ها که اندیشه فلسفی خاصی پشت آن هاست تاریخ مصرف دارند. می گفت بیشتر کتاب هایش به جز داستانی ها تاریخ مصرفشان گذشته اما خواندشان برای خودش جنبه دیگری دارد و هنوز جذاب و شیرین اند! کتاب خداوند الموت را با آن جلد زرشکی قطور و صفحه های زرد شده پیدا کردم. خیلی درباره اش شنیده بودم. تعداد زیادی از کتاب های صادق هدایت، جلال آل احمد، بزرگ علوی، احمد محمود، داستایوفسکی، همینگوی،... کتاب صد سال تنهایی، عشق سالهای وبا، کلبه عمو تام،... بوستان و گلستان سعدی، حافظ، فروغ فرخزاد، نیما، اخوان ثالث،... یک لحظه به آن کتابخانه خیالی امیر که قرار بود برای این کتاب ها در خانه اش بسازد، حسودیم شد! راستش انصاف نبود! او اصلا به خواندن کتاب علاقه نداشت اما دست کم من کتاب خواندن را از همان بچگی بیشتر از او دوست داشتم. با این اندیشه حق خود دانستم که چند کتاب را برای خودم دست چین کنم و ببرم! خداوند الموت، عشق سالهای وبا و دو جلد سینوهه مصری! بقیه را داخل جعبه کردیم. از میان کتاب ها کتابی پیدا کردم که براستی می ترسیدم با لمش شدن پودر شود! کتاب قصص الانبیا بود. بابا خودش با چسب مایع و یک تکه مقوای بلند صورتی قسمت عطف را دوباره صحافی کرده بود و رویش نوشته بود :"کتاب فروشی دانش٬ بها ۵ ریال"! نه اینکه بابای من آن قدر قدیمی و تاریخی باشد که کتاب عطیقه بشود در کتابخانه  اش پیدا کرد نه! بلکه آ قدر زود به خواندن کتاب روی آورده بود که کتاب به آن قدمت هم داشت. خودش می گفت از کلاس هفتم. به هر حال در آن لحظه آن کتاب قدیمی را هم در قبال آن همه کتاب که او می برد حق مسلم خود می دانستم! این یکی را داخل جعبه ای جداگانه در کمد لباس های کناری مخفی کردم! کتاب ها در سکوتی مهنی دار جایگاه تازه را پذیرفتند... و چاره ای نداشتند هم!

آن روز عصر احمد محمود با "همسایه ها" مرا یاد کتابخانه مخفی بابا انداخت. سراغش رفتم. جلوی در انباری کلی خرت و پرت سد راه بود که باید کنار می گذاشتم. اشتیاق بی اندازه ای در من زبانه می کشید که مفهوم سد برایم مبهم می نمود! وسایل را بیرون انداختم، جعبه های سنگینی که جلوی آن جعبه های کرم رنگ چسب خورده بود را به زحمت روی زمین سراندم و کنار بردم. حالا به جعبه هایی نگاه می کردم که انگار موجودات زنده ای به دیوار آن می کوبند و می خواهند بیرون بیاورمشان! موجودات کوچک و دوست داشتنی تبعیدی که سکوت بلند مدت خود را زیر غبار می گذراندند. با شوق فراوان یکی از جعبه ها را نزدیک کشیدم و با کلیدی که همراهم بود چسب روی آن را شکافتم. درهای جعبه در دو قطب مخالف باز شد. انگار مشتی نوراز آن بیرون تپید تا از بیرون به آن! وای! کتاب ها... همه همانطور مرتب کنار هم جا خوش کرده بودند. ۲۵ ریال، ۱۵ ریال، ۲۷ ریال،... سال ۱۳۶۶، چاپ دهم... روزگارانی در آن جعبه ها خفته بود!!! چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. بویشان کردم... بوی کاغذ کاهی های نم کشیده! یاد کتابخانه امیر افتادم که ساخته نشد. که رشک من به او بیهوده بود! به فکر قفسه هایی افتادم که می شد داخل فرو رفتگی دیوار کنار میزتحریرم تعبیه کرد. قفسه های چوبی پرتقالی رنگ، با بست های سفید که در رنگ دیوار گم شود. به نظرم رویای شیرین و قابل دسترسی آمد. کتابی که می خواستم به اضافه چند کتاب دیگر پیدا کردم. یاد قصص الانبیا افتادم که داخل جعبه یادگاری ها مخفی کرده بودم. به سراغ آن هم رفتم. او هم حالش خوب بود! آن را هم کنار کتاب های حق مسلم خودم قرار دادم که قبلن قفسه کوچک کتابخانه ام را صاحب شده بودند. به فرورفتگی دیوار نگاه کردم. "فکر کنم عالی شود!"

امشب با بابا تلفنی حرف زدم. از آن حرف زدن ها که دوران بچگی ام، هر وقت او کتاب می خواند کنارش دراز می کشیدم و برایش حرف می زدم. و او هم با دقت گوش می کرد.  گاهی هم چنان محو خرف زدن بودم که با خودکار یا مداد یا هر نوشت افزاری که دم دستم بود بی اجازه! حاشیه کتاب های پراکنده روی زمین را نقاشی می کردم! یا اسمم را که به تازگی یاد گرفته بودم می نوشتم... حتی چند تا از آن یادگاری ها را در حاشیه کتاب پیدا کردم!

به بابا گفتم که چقدر فراموش کرده بودم پدری ادیب دارم! پدری دارم که نوشته هایش فقط تو را به یاد نویسندگان زبردستی چون دکتر شریعتی و جلال می اندازد! گفتم چقدر به وجودش بیشتر از همیشه افتخار می کنم... گفتم کتاب هایش برایم بی اندازه ارزشمندند و می خواهم بیشترشان را بخوانم حتی آن تاریخ مصرف گذشته ها را...   بابا خندید. از آن خنده های آرام اما از ته دل که می توانی بفهمی چقدر خوشحال شده است از این حرف. می گوید:"فکر خوبیه... اما مراقب باش بعد از خوندنشون کارت به سیاست و زندان نکشه...!" به شوخی می گویم:"خیالت جمع، من زرنگم!" تایید می کند و با لحنی آمیخته به افسوسی ملایم می گوید:"آره، می دونم! تو فرق می کنی..."  از ته دل به او می گویم:"معلومه!! چون من پدری مثل تو دارم که همیشه راهنماییم می کنه"

تقدیم به تو با عشق٬ پدر!

پی نوشت: امیدوارم به زودی خبر ساخته شدن آن کتابخانه چوبی پرتقالی با بست های سفید که در رنگ دیوار گم شود را این جا بنویسم.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

انسان طبیعت تنهایی دارد.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

یکی به من بگه که چرا من عاشق لئونارد کوهن هستم؟!

چرا آهنگ "Take this waltz" اون می تونه منو تا این حد به بازی بگیره؟

مثل یه مخدر از خود بی خودم کنه... ببره توی ابرهای یک شب مهتابی... نرم و سبک!

چرا تموم می شه٬ من دوباره پخش می کنم!! دوباره...دوباره...

وقتی می خونه:

And Ill dance with you in vienna
Ill be wearing a rivers disguise
The hyacinth wild on my shoulder,
My mouth on the dew of your thighs
And Ill bury my soul in a scrapbook,
With the photographs there, and the moss
And Ill yield to the flood of your beauty
My cheap violin and my cross
And youll carry me down on your dancing
To the pools that you lift on your wrist
Oh my love, oh my love
Take this waltz, take this waltz
Its yours now. its all that there is

من هم غرق یک رویای موهوم و عجیب باهاش تاب می خورم... دوستش دارم انگار می شناسمش از نزدیک!

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

موسیقی قشنگی ست. انگار قطرات باران روی ملودی خاصی می بارد... یک چیزی مانند آن!

دکمه های سفید و سیاه پیانو را می بینم که زیر انگشتان فشرده می شوند.

این موسیقی٬ نوای دلپذیری ست برای سکوت من! برای نگفتن. برای تلمبار کردن حرف های بی گناه و مزاحم! برای خیره به یکجا نگاه کردن... فرو خوردن...فروخوردن...فروخوردن...فروخوردن! 

هیش ش ش ش ش ش ش ش ش...

تو هم گوش کن. اینقدر با من حرف نزن ذهن لجوج و متفکرم! هیش!

گوش کن... بگذار چون همیشه سکوتت چون وکیل مدافع شیطان! تو را در این دادگاه شکست دهد. بگذار این سکوت مستدل ترین اعتراف برای گناهکار بودن تو به شمار آید!

و هرگز نپندار کیفری برای آنان که ناعادلانه پیروز میدان اند وجود دارد...

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

نتونستم بهش بگم تنها کسی که الان دارم فقط تویی! خیلی رمانتیک و غیر واقعی به نظر می رسید٬ اگرچه عین واقعیت بود.. وقتی ناراحتم کرد... وقتی از او فرار کردم و به خانه ام پناه آوردم... وقتی تنها نشستم و از ناراحتی فقط گریه کردم... وقتی دلم می خواست درباره ی اون غصه بزرگ لعنتی-که همش با لگد می کنمش زیر از یادرفته ها- با کسی حرف بزنم... با کسی درد دل کنم... وقتی خیلی دلم یک نفر رو می خواست که به حرف هام فقط گوش نده بلکه کمکم کنه... نوازشم کنه...

هیچ کس نبود! هیچ کس...

حس وحشتناکی بود. با تمام وجود حسش کردم. همه ی اسم هایی که از نزدیکان به حساب می آمدند با چهره هایشان به سرعت توی ذهنم می آمدند و می رفتند... و دست آخر فقط یکی ماند...

خودم هم از نوشتن نامش بهت زده ام... نوشتنش از من کمی بعید است... اما او بود که بیشتر از بقیه در ذهنم می ماند و چندبار به یادم آمد... خدا!

کوچیکتر که بودم همیشه نزدیک به خودم حسش می کردم... مثل یک دوست خیالی! اما مدتهاست که حسش نمی کنم. شاید چون باورش مرا فقط به طور ذهنی و خیالی از تنهایی رها می کند. شاید حس می کنم تلقین است. شاید چون... خیلی دلیل برایش دارم. خیلی دلیل برای این دارم که باورش نکنم.

دوباره باورت کنم یا نه؟ یکجا از شریعتی خوندم که نوشته بود:"خدایا تو وجود داری٬ چون من نیاز دارم که وجود داشته باشی!"

هزار دلیل دارم تا باورت نکنم٬ اما یک دلیل دارم که باورت کنم. یک دلیل مبرم!

آره... خدایا باورت می کنم دوباره... چون نیاز دارم که باورت کنم.

"اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست٬ او جانشين همه نداشتن هاست" فقط بر این اصل است که باورت می کنم.

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

هیچ پروانه‌ای آزاد نباید باشد

این شعر را یکی از شاعران انجمن ادبی سبز ایران به موج سبز آزادی تقدیم کرده است:

هيچ پروانه‌اي آزاد نبايد باشد
دل هيچ آينه‌اي شاد نبايد باشد
مصلحت نيست بجز آ‬نچه كه من مي‌گويم
گفته‌هاي دگران ياد نبايد باشد
بهر تحسين و دعاگويي من آزاديد
به جز اين گفته‌اي آزاد نبايد باشد
مي‌توانيد سخن‌هاي مرا داد زنيد
بعد از آن رخصت فرياد نبايد باشد
مي‌توانيد چو من جملگي انديشه كنيد
ديگر انديشه‌اي آزاد نبايد باشد
مي توانيد مرا دوست بداريد ولي
ميل شيرين به فرهاد نبايد باشد
زرد باشيد چو پاييز در اين دولت "مهر"
سبز چون دولت "خرداد" نبايد باشد
زود بر هر چه كه زيباست بپوشيد نقاب
ذره‌اي حسن خداداد نبايد باشد
هر دلي را كه تپنده است در آريد زجا
عشق در سينه افراد نبايد باشد
پاي بر خاك مكوبيد به گاه مردن
گرد بر چهره جلاد نبايد باشد
خانه ظلم و ستم وه كه چه آباد شده
به جز آن خانه‌اي آباد نبايد باشد

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

خیلی ساده بود. او ابراز علاقه کرد و من رد کردم! به همین سادگی... به همین بدمزگی!

یک دفعه دلم گرفت... حس کردم اصلن دلم نمی خواهد آن جا باشم... انگار تمام اکسیژن اتاق برای من تمام شده بود و در خلا گیر کرده بودم. کم کم برای نفس کشیدن به زحمت می افتادم. لیوان چای را نصفه رها کردم٬ گفتم:"من دیگه برم!" به زحمت از میان اصرارها و تعارفات میزبان -که حالا سر شبه و دیر نمی شه که٬ حداقل چایتو تا آخر بخور بعد برو- گذشتم و از خانه خارج شدم. هوای داغ تابستان در آغوش شب تعدیل شده بود٬ شهریور برایم شکل آشنایی داشت. برگ ها اندکی زیر نسیمِ گرم می لرزیدند و صدا می کردند. هر دو آرنج دستم را به در اتومبیل تکیه دادم و سرم را میان دست هایم گرفتم. به افکاری که برای چند صدم ثانیه به ذهنم هجوم آورد و نقد شد و گریخت٬ پوزخندی زدم. یک نفس عمیق انگار از بندی نامرئی آزادم کرد هرچند هوای آن کوچه آمیخته به بوی بد کودهای شیمیایی میدان سر خیابان بود! سوار اتومبیل شدم. آهسته می راندم... آرنج دست چپم روی جدار پایین پنجره بود٬ ناخن شستم را می جویدم. عادت بدی که موقع فکر کردن داشتم! دچار تردید شده بودم... ترس از اشتباهی غیر قابل جبران! او خودش فکر می کرد شاهزاده سوار بر اسب من است و من به تفکرش می خندیدم... چون من در انتظار شاهزاده ای نبودم٬ به معجزه هم ایمان نداشتم! وقتی که گفت آشنایی ما معجزه بود... بیشتر به حرفش خندیدم! گفت اشکال از من است که کلن به چیزی اعتقاد و ایمان ندارم.

{...}

چراغ قرمز خیابان عباس آباد خیال سبز شدن نداشت. روی عدد ۳ توقف کرده بود و همین طور زل زده بود تو چشم یک مشت آدم کم تحمل و بی اعصاب! آدم هایی که مثل غرش شیرهای آماده به حمله یک سره صدای گاز اتومبیل هایشان را در می آوردند و منتظر فرمان حمله چراغ سبز بودند. با شنیدن صدای زنگ موبایلم دستم را داخل کیفم بردم تا پیدایش کنم. همیشه داخل جیب بغل کیفم می گذاشتم اما آن شب بی حوصله داخل کیف انداخته بودم. چراغ راهنما به شمارش معکوس ادامه داد. هنوز سبز نشده بود که صدای بوق اتومبیل های پشت سر بلند شد یعنی:"حواست به چراغ باشه داره سبز می شه! سرتو بر نگردون!" بالاخره پیدایش کردم. روی بلندگو گذاشتم و گوشی را جلوی کیلومترشمار انداختم.

"سلام!"

{...}

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

بعد از ۴ سال سر زده آمده و می گوید می خواهد بشنود... می خواهد از من بشنود!!

بعد از ۴ سال آمده و گذشته ای را جلوی چشمم می آورد که آن روزها هم برایم خیلی مهم تلقی نمی شد. رابطه ای که هرگز جدی گرفته نشد... دوستی ای که قطع و وصل می شد!

بعد از چهار سال با شوق و دلتنگی غریبی آمده که هرگز بین مان وجود نداشت و از عشقی دیرینه سخن می گوید که برایم ناشناخته و غیرواقعی ست... من و او دوست های ساده و سنگ صبوری بیش نبودیم!

اما در این میان٬ در میان آن همه حرف ناشناخته و بی تفاوت برای من٬ بعد از ۴ سال آمده و دختری را به من یاد آوری می کند که گمش کرده ام... به عمد٬ با زحمت و ممارست! گمش کردم تا اینی باشم که هستم و او با تاسف می گوید:"آن همه معنویاتی که از تو می شناختم کو؟!! آن دختر ساده و پر احساسی که یک روز کنارم نشست و با من درد دل کرد و اشک چشمهایش را یک سره خیس می کرد...کو؟!"

و من جوابی ندارم بگویم به جز سکوت... به جز هم صدایی کردن با او که :"من هم دلم برایش تنگ شده! " اما خوب می دانم چنان در قعر آن روزها جا گذاشتمش که حتی به فکر بازیافتنش نیستم.

 

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  | 

 

دارم می رم سفر... یه سفر کوتاه

دلم گرفته... خوشحال هم هستم

به معجزه قدرت فکر ایمان آوردم...! خیلی خیلی زیاد...

نوشته شده توسط شیرین در ساعت  | لینک  |